میخوام بیام ولی میترسم از تو که جامو تو دلت پر کرده باشی  

 
میخوام بیام ولی میترسم از تو که جامو تو دلت پرکرده باشی

می دونم که سرت خیلی شلوغه می ترسم از دلم دل کنده باشی

می ترسم که دلم یکبار دیگه واسه غرور تو بخواد بمیره

می ترسم این شبا که تو نباشی یکی جاتو توی دلم بگیره


آدمی فقط در یک صورت حق دارد تا به دیگری از بالا نگاه کند!


و آن زمانی است که بخواهد دست اورا که بر زمین افتاده است بگیرد


تا اورا بلند کند!!

فریدون مشیری

 

زهر شیرین


ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم
وگر هر لحظه رنگی تازه گیری
به غیر از زهر شیرینت نخوانم
تو زهری زهر گرم سینه سوزی
تو ش یرینی که شور هستی از تست
شراب جام خورشیدی که جان را
نشاط از تو غم از تو مستی از تست
به آسانی مرا از من ربودی
درون کوره غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانیم سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند دل از عشق برگیر
که نیرمگ است و افسون است و جادوست
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است اما نوشداروست
چه غم دارم که این زهر تب آلود
تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که هنگام درد
غمی شیرین دلم را می نوازد
اگر مرگم به نامردی نگیرد
مرا مهر تو در دل جاودانی است
وگر عمرم به نکامی سراید
ترا دارم که مرگم زندگی است

همه آنچه در زندگی آموخته ام

در یک کلمه خلاصه می شود: می گذرد.