نقاشی

نقاشی

نقاشی یا نگارگری فرآیندی است که طی آن بر روی یک سطح مانند کاغذ یا بوم ایجاد نقش می‌کند. همچنین به اثری که در این فرآیند خلق می‌شود نیز نقاشی می‌گویند و فردی که این فرآیند توسط او انجام می‌گیرد نقاش نام دارد، به‌خصوص زمانیکه نقاشی حرفهٔ شخص باشد.

قدمت نقاشی، که از رشته‌های اصلی هنرهای تجسمی است، شش برابر قدمت زبان نوشتاری می‌باشد. اولین نقاشی‌های یافت‌شده در غارها حاکی از آن است که انسان‌های اولیه با کشیدن نقش حیوانات و شکارشان به نوعی خود را آمادهٔ نبرد با آن‌ها می‌کرده‌اند.

واژه‌های مرتبط

رنگ‌شناسی

جستارهای وابسته

نگارخانه سبک‌های نقاشی غربی

واقع‌گرایی

هنر انتزاعی

هیجان‌نمایی انتزاعی

پیشارافائلی‌ها

هنر بیرونی

هنر تزئینی مختلط

باروک

ناحیه‌گرایی

دیوارنویسی

آینده‌گری

نقاشی بدن

ساخت‌گرایی

حجم‌گرایی

راست‌خط‌کاری

هنر دیجیتال

هیجان‌نمایی

استاکیسم

فوویسم

دریافتگری

پسادریافتگری

نقطه‌چینی

هنر بومی

هارد اِج

انتزاع تغزلی

شیوه‌گرایی

هنر عامه

ساده‌گرایی

مینیاتور غربی

نوگرایی

هنر بدوی

نوکلاسیسیسم

هنر دیدگانی

شرق‌گرایی

واقع‌گرایی عکس‌وار

روکوکو

خطوط راه‌راه

تونالیسم

فراواقع‌گرایی

واقع‌گرایی اجتماعی

رمانتیسیسم

منابع

·         How to Master Airbrush Painting Techniques by JoAnn Bortles and Dru Blair, Motorbooks, 2007, U.S.A

·         Brushstroke Handbook: The Ultimate Guide to Decorative Painting

آفريننده‌ی فلسفه

سقراط

 

 سقراط و شاهكاری ناممكن: زنده مردن و بدون تسليم، تا به آخر ماندن


در تاريخ انديشه‌ی غرب سقراط يك مرجع است، چرا كه از "قبل از سقراط" و" بعد از سقراط" سخن می‌رانند. پيش از او فلاسفه نظريه‌های خود رابه گونه‌ای شاعرانه و بيشتر نزديك به روش پيامبران و كاهنان بيان می‌كردند. پس از او اما، تمام مكاتب باستان خود را وارث او يا متاثر از او می‌دانند. سقراط ، از آن پس مبدل می‌شود به فرزانه‌ای قهرمان، پايه گذار پرسش فلسفی و تجسد مطالبات اخلاقی. اين مرد عجيب كه بود كه به رغم اين همه تاثير، چيزی ننوشت. آيا هنوز می‌توان او را، ورای توده‌ی وسيع افسانه‌ها و تفسيرها، باز شناخت؟


سربازان ، دراردوگاه از خود می‌پرسند كه سقراط چه می‌كند، چرا كه ساعت‌ها است آن‌ها را رها كرده تا خود ، در كنار درختی در بالای تپه بايستد و با خود خلوت كند. نگاهش ثابت است. با او كه حرف می‌زنند، گويی نمی‌شنود. حتا به نظر می‌رسد كه نمی‌بيند، هرچند چشم‌هايش بازند. سربازان به خود می‌گويند: چه آدم عجيبی! البته از بعضی جهات به مردم عادی شباهت دارد يا بهتر بگوييم به يك انسان شجاع و شريف. هيچگاه شكايت نمی‌كند. مقاوم است و محكم. با اين حال، برای حمل سلاح زير آفتاب تند، ديگر چندان جوان نيست: بايد چهل سالی داشته باشد. به طور خلاصه بايد گفت كه مردی است شجاع، اهل نوشانوش و رقص.

با اين وجود، عجيب و غريب است. پيش می‌آيد كه ساعت‌ها لب به حرف نگشايد. اما اگر شروع كند، كسی جلودارش نيست. او می‌گويد كه يك صدای درونی يا يك اهريمن مانع او از انجام بعضی كارها می‌شود و او را متوقف می‌سازد. به طور قطع او از سويی جادوگر است و از سويی فرزانه! او ظاهراً از خيلی چيز‌ها آگاهی داردو درباره شان انديشيده است. در اين ترديدی نيست. او همچنين با افراد معروف و ثروتمند و مردان سياسی همنشينی می‌كند. اما خود او همواره فقير است. می‌گويند كه اين افراد به حرف‌هايش گوش می‌دهند و همگی، اين جا و آن جا و تمام وقت، زبان به تحسينش می‌گشايند.

سقراط، صبح‌ها كه باز می‌گردد، بی آن كه توضيحی بدهد، با اشتها غذا می‌خورد و سپس به محل خدمتش در ارتش آتن باز می‌گردد يعنی به "پتيده"(1) در ساحل "شالسيديك"(2). در جنگی درسال 432 ق.م. در دفاع از"آلسيبياد"(3) ، مجروح می‌شود. "آلسيبياد"، مرد جوانی كه لا اقل بيست سال از او جوانتر و زيبا يی خیره کننده‌ای دارد. در حالی كه سقراط مانند يك جانور زشت است اما به شدت به جوانان با استعداد عشق می‌ورزد.

اين يكی از دفعات نادری است كه آتن را ترك می‌كند. شهر شاهد تولد او بوده و شاهد مرگش نيز خواهد بود. تمام زندگيش در ان جا سپری شده است. او در سال 470 پيش از ميلاد، در آن جا زاده می‌شود. پدرش " سوفرونيسك"(4)، حجارو پيكر تراش و مادرش"فنارت"(5) (دایی) است. اين فرزندِ خلق از ابتدا با كار يدی آشنا می‌شود. او فن استفاده از قلم حكاكی و اسرار سنگتراشی را می‌شناسد. او می‌گويد" دست به ما اجازه می‌دهد كارهايی را انجام دهيم كه باعث می‌شوند، خوشبخت تر از حيوانات باشيم". احتمال دارد كه او نيز در كارگاه پدر، به كار بر روی سنگ پرداخته باشد. حتا گفته‌اند كه قسمتی از جعد سر "پارتنون"(6) كار دست او ست...البته اين تنها يك فرضيه است. به هر حال او مرتب در حال ياد گيری مهارت‌های حرفه‌های گوناگون از قبيل نساجی، نجاری و كفاشی است. برای او واژه‌ی "سوفيا"ی (7) يونانی، پيش از آن كه به مفهوم دانايی وخرد باشد، معنای مهارت يدی می‌دهد.

او حرفه‌ی مادر را نيز دنبال می‌كند. مادر زنان را می‌زاياند و او نفوس را!هنر زاياندن او، بيشتر در پی اثبات و آزمون انديشه‌ها است و نه فقط روزآمد كردنشان. اخر ماما‌های آن زمان تنها وظيفه‌ی ساده‌ی به دنياآوردن نوزادان را نداشتند بلكه بايد آن‌ها را با يك حمام آب سرد، مورد آزمايش قرار می‌دادند تا فقط كودكان سالم را نگه دارند. تخصص واقعی سقراط در همين كار است: او انديشه‌ها، باورها و اعتقادها را، با طرح پرسش‌هايی بررسی می‌كند تا دريابد كه آيا ارزشمندند يا فقط "بادِ هوا". اين مرد زشت، نه چندان پاكيزه و فقير كه به رغم اين شرايط گدايی نمی‌كند و از عهده‌ی هزينه‌های خود و خانواده اش بر می‌آيد، آنقدر مردم را مورد خطاب قرار داده و- با استهزا- گرفتار تضاد درونی می‌كند كه به عنوان يك انديشمند غير عادی و آزار دهنده در شهر شناخته می‌شود.

گاه خارجيانی را كه در گذر از شهر هستند به او معرفی می‌كنند. او ،هرازگاهی ايشان را به مبارزه طلبيده، ادعای همه چيز دانی شان را به باد استهزا می‌گيرد. گفته می‌شود كه در حدود سال 430 ق.م. ،"آپولون"(
Apollon) سقراط را" داناترين ِانسان‌ها" تلقی می‌كند. و او چنين نتيجه می‌گيرد كه يگانه دانايی او، آگاهی از نادانی اش است. به هر حال از اين زمان است كه او واقعاً وارد زندگی فلسفی می‌شود. اين امر سبب نمی‌شود كه وجود "زانتيپ"(8) همسر بد خلق و عبوس او از ياد برود. خلق بد اين زن چنان خنده آور است كه بيشتر به يك نمايش مضحك شباهت دارد. بايد اضافه كنيم كه سقراط در زمان حياتش، به صورت يك چهره‌ی نمايشی در می‌آيد."آريستوفان"(9) از او چهره‌ای خنده آور عرضه می‌كند. البته نمايشنامه كه عنوان "ابر‌های غليظ" را داردو درسال 432ق.م به صحنه می‌رود، چندان مقبول نمی‌افتد. اما وجود اين نمايشنامه نشانگر آن است كه سقراط در 45 سالگی آنقدر شناخته شده بوده كه در يك نمايش كمدی با تماشاچيانی از ميان مردم عامی، از چهره اش استفاده شود.

در اين نمايش از روشنفكران بد گويی می‌شود: نگاه آنان در ميان ستارگان گم شده، در نتيجه از واقعيت بدورند. آنان به خدايان سنتی شك كرده ، به سوی ابداعاتی غريب می‌روند. از همه بدتر اين كه آنان می‌توانند همه چيز را زيرورو ببينند. آريستوفان، جوانی به نام "فيديپيد"(10) را قهرمان خود می‌سازد كه پدرش را كتك می‌زند ، درستی اين حركتش را نيز برای او توجيه می‌كند و معتقد است كه بايد مادرش را هم ادب كند! بنابراين می‌بينيم كه سقراط مردمان را فاسد می‌كند، به آنان نشان می‌دهد چگونه باورهای معمولشان را زير و رو كنند، به آنان روش‌هايی را ياد ميدهد تا بتوانند استدلال ضعيف را قوی سازند و حق را، در زمانی كه حق نيست، از آن ِ خود سازند. آتنيان ِ نسل بعد كه سقراط پير را به داوری نشستند، در جوانی اين نمايش را ديده يا نقل آن را از پدران خود شنيده بودند.

آنان همچنين شنيده بودند كه به فيلسوف لقب "اژدر ماهی" داده شده بود: نوعی ماهی مديترانه‌ای كه افرادی را كه لمسش كنند، مبتلا به كزاز می‌كند. سقراط در واقع، هر كه را با او به صحبت بپردازد، مبهوت و گيج بر جای می‌نهد. آنان مدعی دانستن‌اند و اوبا پرسش از آنان، به ايشان ثابت می‌كند كه دانايی شان، توهمی بيش نيست. در نتيجه افليج به نظر می‌رسند. سقراط را همچنين "مگس" يا "خرمگس" نيز لقب می‌دهند: جانوری كه با نيش خود اسب خواب را بيدار می‌كند! مردم معمولاً تمايل به تسليم شدن دارند. سقراط آن‌ها را بيدار كرده، بر می‌انگيزد و وادار می‌كند به خود آيند. نقش‌هايی كه ايفا می‌كند خطرناكند چرا كه كسی دوست ندارد با كشف نادانی خويش، مات و مبهوت شود. هيچ اسبی از خرمگس‌ها خوشش نمی‌آيد. بنابر اين، خشم بر عليه آشوبگر، به تدريج اما به طور قطع، بالا می‌گيرد.

به علاوه موقعيت سياسی آتن دستخوش تغيير می‌شود. دموكراسی در وضعيتی بحرانی است. گويی "السيبياد"(3) زيبا و پرشور، پيش از آن كه دربست به خدمت دشمنان آتن بر آيد، در تدارك يك كودتا است. در سال‌های 404 و 403 ق.م. 30 صاحب منصب يعنی 30 ديكتاتور، زمام امور را به دست گرفتند. سقراط در زندگی شهروندی همواره شهامت از خود نشان داده اما هرگز وارد يك مبارزه سياسی نشده است. با اين حال همگان روابط ديرين او با "السيبياد"(3) را به ياد دارند. به نظر می‌رسد كه اين ناطق قديمی همواره جانبدار دشمنان دموكراسی بوده است. او عيب ونقص‌های دموكراسی، تمايل آن به انحراف و عوام فريبی را به باد انتقاد می‌گيرد.و همه‌ی اين‌ها پايان خوشی ندارد...

در سال 399 ق.م.، سقراط متهم به كفر و گمراه كردن جوانان می‌شود. او در دفاعيه اش نقش خويش را نفی نمی‌كند و می‌گويد:" تا واپسين دم و تا زمانی كه بتوانم فلسفه بافی را ادامه خواهم داد." او می‌توانست سعی در بدست آوردن دل قاضی‌هايی كند كه همشهری خودش بودند. اما از آن جا كه خود را مجرم نمی‌داند، آرام آرام، آنان را عصبانی می‌كند. او می‌توانست فرار كرده، به تبعيد برود يا اجازه دهد كه مريدان فراريش دهند. اما هيچ يك از اين كارها را نمی‌كند. روزی هم كه شوكران (اين زهر با اثر تدريجی) را می‌نوشد، باز اين خود او است كه دوستانش را تسلی داده و اشك را از گونه‌هاشان می‌زدايد.

هنگامی كه بدنش سنگين شده و پاهايش ورم می‌كنند، باز به تعقل و انديشيدن ادامه می‌دهد. او با صدای بلند به مرگ خود می‌انديشد.او با اراده می‌ميرد.او حكم مجلس آتنی را به خاطر احترام به قوانين پذيرفته و به رغم نا درست بودنش، تصميم می‌گيرد كه به آن تن دردهد. به مرور كه حرف‌ها بر زبان می‌آيند، اعضای بدن بی حركت می‌شوند. سرما بر او غلبه می‌كند. سقراط يك بار ديگر دچار تشنج می‌شود، چهره اش انقباض پيدا می‌كند و سپس چشم‌هايش را می‌بندند.

از سويی می‌توان گفت كه پيروز است چون نه تنها بر هراس از مرگ چيره شده بلكه بر مرگ خويش نيز غلبه يافته است. در اين جا مسئله‌ی اخلاق و منش مطرح نيست بلكه فلسفه‌ای است كه تحقق يافته. سقراط چنين قضاوت می‌كند كه در برابر كسانی كه او را به مرگ محكوم كرده‌اند، صاحب حق بوده است.هيچ چيز بدون اين آزادی انديشه، انتقاد، انتخاب بهترين شكل حيات و عمل به آن يعنی هيچ چيز بدون فلسفه، ارزش زيستن ندارد. سقراط اين شاهكار غير ممكن را تحقق می‌بخشد: زنده مردن و بدون تسليم، تا به آخر ماندن.

او پيش از هر چيز انسان ِ"لوگوس"(11) است. مواظب باشيد اين واژه‌ی يونانی را به سرعت ترجمه نكنيد. "لوگوس" به مفهوم "كلام" است و "زبان" اما "خرد" و "محاسبه" نيز معنی می‌دهد. سقراط سعی در بكارگيری تمامی اين مفاهيم دارد. به همين دليل است كه از استادان زبان و فن آوران سوفسطايی كه از واژه‌ها تنها به عنوان نيروی مجاب كردن استفاده می‌كنند، فاصله می‌گيرد. برای اين افراد، آن چه اهميت دارد پيروزی است در دادگاه، در مجلس يا هر جايی كه تصميم گيری مطرح باشد. سقراط اما حقيقت را ترجيح می‌دهد، تنها به خاطر شعفی كه به همراه می‌آورد حتا اگر به قيمت شكست باشد. او نمی‌خواهد قدرت واژه‌ها ونيروی خرد را ازيكديگر تفكيك دهد. او سعی در روشن بينی دارد و آگاهی از درستی گفتار. او از حرف‌های بيهوده بيزار است . به همين دليل مايل است جنگيدن با كلمات و همچنين عليه كلمات را بياموزد و برای اين كار آن‌ها را از سرند خرد و محاسبه عبور می‌دهد.

سقراط به شكلی اساسی در جستجوی آن چيزی است كه گفته می‌شود." چيست" پرسشی است كه همواره مطرح می‌كند. زيبايی چيست؟ يا شجاعت؟ يا عدالت؟ يا تقوی؟ هدف هرگز تعريف ظاهری يك واژه يا رديف كردن مثال‌ها نيست. مقصود يافتن يك انديشه و بيرون كشيدن يك مفهوم است. چه چيز در پس ِ اين كلمه قرار دارد. در كاربردش، واقعاً به چه می‌انديشيم؟ اصلاً آيا به چيزی می‌انديشيم؟ آخر گاه خيال می‌كنيم كه مفهوم محكمی در سر داريم حال آن كه باد هوايی بيش نيست. فكر می‌كرديم می‌دانيم اما هيچ نمی‌دانيم.

از اين منظر، سقراط مرد ِ نادانی است يعنی كسی كه حدود دانسته‌ها را مشخص می‌سازد، كفايتشان را می‌يابد و فقر و شكنندگی شان را افشا می‌كند. در اين جا هم نبايد خيلی تند رفت. "تمام آن چه می‌دانم، اين است كه چيزی نمی‌دانم". اين كليشه ممكن است انسان را به اشتباه بيندازد. آنچنان كه ظاهرش نشان می‌دهد، ساده نيست. به هر حال سقراط توانايی حرف زدن، شمارش، راه رفتن و رقصيدن را دارد. پس اين كه بگوييم چيزی نمی‌داند، به چه معنی است؟ آيا او فاقد نظريه است، هيچ دانسته‌ای را ترويج نمی‌كند و برای مسائلی كه مطرح كرده، راه حلی ندارد؟ آری، غالباً چنين است.

اما اين به تنهايی تمام قضيه نيست. كافی نيست تنها رويه‌ی ويرانگر مداخلاتش را در نظر بگبريم. البته او پيشرو فيلسوفانی است كه می‌شود آنان را "پاك كننده" توصيف كرد چرا كه بيشتر به اثبات پرسش‌ها می‌پردازند تا پاسخگويی به آن‌ها و مسائل را به جای پذيرش، تخريب می‌كنند. به هر حال، در برابر سقراطِ ويرانگر، كم وبيش پوچ انگار(12) كه شك گرايی(13) دنباله‌ی طبيعی راه او است، با سقراط پرهيزگار مواجه می‌شويم كه صداقتش كمتر از اولی نيست. اين سقراط، بدون ترديد صاحب ِ دانايی درباره‌ی نيك و بد است.

كاستن اين شخصيت پيچيده تا حد يك سازنده‌ی شك و ترديد نا ممكن است. تولد دغدغه‌ی اخلاق و ارزش‌های اخلاقی در غرب را نيز بی ترديد مديون او هستيم. دانستن اين كه سقراط ِ تاريخی با كدامين عبارت‌ها آن‌ها را بيان كرده، دشوار به نظر می‌رسد. اما نمی‌توان اين بُعد اساسی از وجود او را ناديده گرفت.شايد در گفتگوی "گرگياس"(14) افلاطون بتوان پژواك صريح اين روش يگانه را باز يافت. بيان آن شگفت انگيز است. بنابراين،آيا گاه باخت بهتر از بُرد است و رنج كشيدن بهتر از لذت بردن؟

اين امر در انديشه ، چرخشی كليدی است چرا كه پس از آن عبارات تغيير معنا می‌دهند. جلاد بازنده می‌شود و قربانی، برنده. سقراط با اين انقلاب طرحی نو از واقعيت در می‌اندازد كه عدالت اخلاقی نام دارد. اين روش با طرح رويداد‌ها و تجربه‌ی آنی، در تضاد است. فرمانروای مستبد می‌تواند دادگاه‌ها را كنترل كرده و از بازخواست‌ها شانه خالی كند اما كار او خطا محسوب نمی‌شود و حتا مستوجب دلسوزی است! تمام مدعيان ِ واقع گرايی، در چنين شرايطی شانه بالا انداخته و به قهقهه می‌خندند.عدا لت برای ديگران، يگانه انديشه‌ی پايدار است.پيروان سقراط ، در اين زمينه اما، بی ترديد همچنان زنده‌اند.

بی تفاوتی ِ كامل او نسبت به مرگ، يك نشانه‌ی شخصيتی ويژه نيست و نمی‌تواند جدا از آنچه گفتيم، بررسی شود. نتيجه‌ی مستقيم آن است. انسان اهل كلام منطقی و حقيقی، زندگی تحت تسلط خِرَد و معتقد به عدالت، نبايد به خود بلرزد و نمی‌لرزد.

جمعبندی كنيم. انديشمندی كه كوشش در بيدار نگهداشتن جامعه‌ی زمان خود را دارد، فردی كه نقش آشوبگر را ايفا می‌كند، در شكار توهمات و ظاهر فريبان است، مردی كه حقيقت ونيكی را تعقيب می‌كند تا حدی كه می‌تواند، به جای آسوده خفتن، به مرگ آرام تن در دهد... آيا كسان بسياری با اين خصوصيات می‌شناسيد؟ فكر نمی‌كنيد كه به شدت با فقدان چنين افرادی روبه رو هستيم؟ آنان غايب نيستند بلكه اصلاً وجود ندارند.
و اين روش ِ سقراط است برای جاودان زيستن.

سال شمار

·  در حدود سال 459 ق.م. تولد از پدری سنگتراش و مادری ماما(دایی)

·  بين 450 و 445 ق.م. برخوردهای احتمالی با "پارمنيد"(15) و "زنون"(16)

·  432 ق.م. شركت در جنگ "پتيده"(17)

·  423ق.م. "آريستوفان" در تئاتر "ابرهای غليظ" او را مورد تمسخر قرار می‌دهد

·  399ق.م. اقامه‌ی دعوا در آتن بر عليه او به جرم كفر و منحرف ساختن جوانان. محكوم به مرگ

محاكمه‌ی سقراط

منظور محاكمه‌ی پيرمردی است كه در سال 399ق.م. در آتن برپا می‌شود. سقراط، اين جنگاور پيشين جنگ "پلوپونز"(18)، عضو پيشين شورای شهر و شخصيت برجسته‌ی آتنی، هفتاد سال دارد. دادگاه دارای هيئت منصفه ا‌ی مركب از 501 عضواست. سقراط در آن جا به جرم منحرف كردن جوانان و كفر حاضر می‌شود. او متهم است كه با فلسفه‌ی ويرانگرش، سنت‌ها را زير سوا ل برده و خدايانی تازه معرفی كرده است. در ميان شاكيانش به يكی از فعالان سياسی به نام "آنيتوس" (19) بر می‌خوريم. فردی كه پس از فاجعه‌ی جنگ "پلوپونز" و تسلط هشت ماهه‌ی رژيم 30 ديكتاتور، از جمله سياستمدرانی است كه در باز سازی دموكراسی آتن كوشا هستند. به باور "آنيتوس" ، اصلاحات ملی كه از 4 سال پيش آغاز شده، مستلزم محكوميت سقراط، اين روشنفكر ويرانگری است كه آريستوفان او را در تئاتر "ابرهای غليظ" ، درغالب يكی از روحانيون عجيبی كه تيشه به ريشه‌ی ارزش‌های سنتی شهر می‌زنند، مورد تمسخر قرار داده، می‌گويد:" اين لاف زن، جوانان را از تعليمات ما روگردان می‌كند"، "او دين را مورد حمله قرار می‌دهد" و" مرگ بر روشنفكران"! "آنيتوس" معتقد به پالايش گذشته است. سقراط متهم است كه به سبب نفرت از دموكراسی، به نفع يك ديكتاتور و سياستمدار خطرناك عمل كرده است. واقعيت اين است كه مريدانش، دموكرات‌های درخشانی نبوده‌اند. "السيبياد" كه يك "كندی"(20) ِ بدون "مارلين مونرو"(21) است، با ايفای نقش منفی در جنگ عليه "اسپارت"‌ها به سرزمينش خيانت كرده است. هيئت منصفه متهم را با اكثريت 280 در برابر 221، به مرگ محكوم می‌كند. سقراط كه به مدت يك هفته زندانی بود با مخالفت با طرح فرار از سوی دوستانش، تصميم گرفت كه به مرگ تن در دهد. اين تصميم همواره بخشی از معمای سقراط به شمار می‌آيد.

-------------------
* اين مقاله ترجمه‌ای است از
Socrate, L’inventeur de la philosophie كه به قلمRoger-Pol Droit در مجله‌ی LePoint در ماه اوت 2004 منتشر شده است.
* برای زير نويس‌ها از
Larousse,petit Robert و فرهنگ معيين استفاده شده است.

1-
Potidee شهر قديمی در شبه جزيره‌ی "شالسيد يك"
2-
Chalcidique شبه جزيره‌ای در يونان در كنار دريای اژه
3-
Alcibiadeسردار يونانی، شاگرد محبوب سقراط(404-450 ق.م.)
4-
Sophronisque
5-
Phenarete
6-
Parthenon معبدی در آتن(قرن 5 ق.م.)
7-
sophia
8-
Xanthippeزن عبوس و زشتی كه سقراط برای آزمودن شكيبايی خويش با او ازدواج كرد. وقتی به هنگام مرگ سقراط، برای ديدار واپسين به نزد او رفت، فيلسوف از بيم از كف دادن صبر او را از خود راند تا با مريدانش خلوت كند.( نقل از افلاطون در فِد ون)
9-
Aristophaneمشهور ترين شاعر كمدی آتن(445-386 ق.م.)
10-
Phidippide
11-
logos
12-
nihiliste
13-
scepticisme
14-
Gorgias سوفسطايی يونانی و نام يك ديالوگ افلاطون
15-
Parmenide يا برمانيد س قيلسوف يونانی كه عالم را ابدی، واحد و غير متحرك معرفی می‌كرد.(540-450 ق.م.)
16-
Zenon فيلسوف يونانی آخر قرن 4 ق.م. و موسس مكتب رواقی
17-
Potidee
18-
Peloponneseشبه جزيره‌ای در جنوب يونان كه جنگ‌های پلوپونز ميان آتن و اسپارت در آن جريان داشت.
19-
Anytos مرد سياسی آتن در قرن 4 ق.م.
20-
Kennedy رئيس جمهور اسبق آمريكا(1917-1963)
21-
Marilyn Monroe هنر پيشه زن آمريكايی(1926-1962)



 

نخستين معمار انديشه سياسی

 

افلاطون Platon (٤٢٤ ٣٤٧ قبل از ميلاد)

اکثر مراکز معتبر آدکادميک و فکری دنيای امروز، کم و بيش اتفاق نظر دارند که در ميان انديشه پردازان بزرگ تاريخ جهان پنچ تن از اهميت و جايگاه ويژه‌ای در شکل دادن به انديشه و معرفت کنونی جهان برخوردارند. ارسطو در راس آنها قرار دارد و سپس افلاطون که استاد وی بود در رده بعدی قرار می‌گيرد. سه متفکر بزرگ بعدی عبارتند از: کانت، نيچه و ويتگشتاين می‌باشند.
هنگامی که سقراط جام زهر را سرکشيد، افلاطون ۲۹ سال داشت. افلاطون دوران درازی شاگرد سقراط بود و جريان دادگاه استاد را با حساسيت و تاثر فراوان دنبال می‌کرد. محکوميت سقراط همچون يک متفکر و کهن سال ترين شهروند آتن از سوی هيئت ۵۰۰ نفره داوران ( با وجود اختلاف نظر زيادی که در ميان آنها بروز کرد) تاثير عميقی بر استنباط فلسفی افلاطون نهاد. اولين اثر افلاطون «دفاعيات سقراط» نام داشت. افلاطون پس از مرگ تراژيک استاد، مرکز فعاليتهای فلسفی و آموزشی خود موسوم به آکادمی را به خارج از آتن انتقال داد. کلمه آکادمی پس از افلاطون و تحت تاثير ابتکار او واژه‌ای جهان گستر شد و همين امروز نيز به مراکز علمی و دانشگاهی اطلاق ميشود. افلاطون کلمه آکادمی را از نام آکادموسAcademus که يکی از قهرمانان و جنگجويان برجسته يونان باستان بود، برگرفته است. مهمترين علومی که در آکادمی مورد تدريس يا به بيان دقيق‌تر مورد گفتگو و آزمون و تمرين قرار می‌گرفتند، فلسفه، رياضی و تمرينات بدنی بودند. بدين ترتيب افلاطون حيطه‌های تازه تری را برای بحث و بررسی مورد توجه قرار داد و به همين دليل نخستين نطفه‌های تفکر و انديشه در علوم گوناگون مانند علوم تربيتی، علوم سياسی و نظريه دولت، منطق ، ديدگاه درباره زن، فلسفه، دانش و روح و روان آدمی از سوی افلاطون پی ريزی شده است. اما مهمترين موضوع آموزشی آکادمی، فلسفه بود که در يونانی به معنای عشق به معرفت و دانايی است.
افلاطون پس از محکوميت ظالمانه استادش سقراط به عدم حقانيت خشونت، باوری عميق يافت. آموزه عدم خشونت در زندگی سياسی و اجتماعی نقش اساسی در ذهنيت و افکار افلاطون حک کرد و با همين درک در عمر طولانی حوزه‌های گوناگون تفکر و شناخت را مد نظر قرار داد. افلاطون برای دستيابی به پاسخ مربوط به چگونه زيستن انسان همه حيطه‌های انسان شناسی و اخلاق تا نظام سياسی و عدالت را همراه با دانشجويانش در آکادمی‌های فلسفی مورد گفتگو و تعمق قرار داد. اما بايد تاکيد کرد که پرسش مرکزی که سالها فکر افلاطون را بخود مشغول کرده بود اين بود که در جهان هستی که همه موجودات و جانوران و اشيا و طبيعت در حال دگرگونی و «فرّار»‌اند، آيا چيزی وجود دارد که فرّارناپذير، جاودانی و تغيير ناپذير باشد؟ در پاسخ به اين پرسش افلاطون اعلام کرد که همه آنچه در طبيعت موجود است «فرّار» است و دارای خواص تغيير ناپذير اساسی نيست. به باور او همه آنچه در ديد انسان وجود دارد در اثر زمان دگرگونی می‌يابد. بنابراين همه چيز بر اساس يک «شکل» پديد آمده است که آن شکل جاودان و مستقل از زمان است. افلاطون بر اين باور بود که مثلا قطعات اوليه‌ای که برای خلق يک موجود زنده بعنوان نمونه اسب بکار ميايد، نمی‌تواند خود بخود و بدون وجود يک الگو و فکر کامل قادر به خلق اسب شده باشد. پس، بايد چنين قوه بزرگی در جايی وجود داشته باشد که بتواند همه اسب‌ها را ، بدون اشتباه اسب بسازد و آن نيرو و يا آن چيز همان است که خود شامل تغيير نميشود. چنين نيروی همان است که «فرّار» نيست و جاودانی است.
ادامه اين شيوه استدلال افلاطون را به اين نتيجه رساند که آنچه جاودان است و تغييرناپذير است، چيزی جز ذهن انسان نيست. بنابراين ذهن انسان جايگاه ويژه‌ای در انديشه افلاطون دارد. از همين نقطه حرکت است که افلاطون به «ايده کامل» رسيد که در ماورا جهان هستی قرار دارد. در تداوم رشته زنجير اين استدلالات سرانجام افلاطون به اين باور رسيد که آنچه ما از طبيعت می‌بينيم فاقد يک واقعيت عينی و تنها انعکاس و جز ناچيزی از آن «ايده کامل» است.
افلاطون علاقه وافری به رياضی داشت. زيرا نتيجه عمليات رياضی هر چند بار که تکرار شود، تغيير نميکند و از اين نظر آنرا «مطمئن ترين دانش» می‌ناميد. اما بطور کلی افلاطون درباره دانستنی‌ها و دستيابی انسان به معرفت واقعی بسيار شکاک بود و معتقد بود آنچه ذهن آدمی درک می‌کند چندان مطمئن نيست.
انسان شناسی افلاطون بر تقسيم اعضای بدن به سه قسمت استوار است: سر( مظهر عقل و تفکر)، سينه ( مظهر خواست و اراده ) و پايين تنه ( مظهر ميل و تمنا). هريک از اين سه قسمت گويای يک ايده آل انسانی نيز هستند. بعنوان نمونه عقل بايد در جستجوی ايده آل دانايی و زيرکی باشد. «اراده» بايد در جستجوی ايده آل شجاعت باشد. «ميل» بايد در جستجوی ايده آل مهار و عنان انسان در برابر تمناها باشد. اگر هر سه اين ايده آلها از سوی انسان دنبال شود، به وجود يک انسان معتدل منجر ميشود. بنابراين‌هارمونی و تعادل انسان برای افلاطون اهميت زيادی دارد و کسب آنرا از راه توجه به هر سه خواص اعضای بدن که در بالا آمد، ميسر ميداند.
نظريه دولت افلاطون نيز ادامه تفکر و نوع درک او در باره آدمی است. «سر جامعه» که حکومت آن است مظهر عقل و نماد بهترين نخبگان جامعه است. «سينه جامعه» شامل حکام و قوای انتظامی آن است. و «پايين تنه جامعه» شامل سربازان و دهقانان است.
نظريه دولت افلاطون نيز در هماهنگی با ديگر نظريات فلسفی، انسان شناسی و هستی شناسی وی قرار دارد. لذا افلاطون نخستين نظريه پردازی است که ميان همه ارکان باورها و برداشتهايش يک هماهنگی عقلی و انسجام و توازن واقعی به چشم می‌خورد. از اينرو جايگاه عقلا و فلاسفه در حکومت مهمترين عنصر «نظريه دولت» اوست.

انديشه سياسی افلاطون

افلاطون بدون ترديد معمار اصلی فلسفه سياسی است. آموزه‌های او بنا کننده انديشه منسجم سياسی است. نظريه دولت او در يک سازگاری سيستماتيک با قرائت او از انسان و جامعه و قرائت از عدالت و آرمان بشری قرار دارد. از همين رو آموزه‌های افلاطون طی قرنها منبع الهام و مورد بحث همه متفکران و معتبرترين محافل فلسفی و سياسی جهان بوده است. دو پايه اصلی تفکر سياسی افلاطون آميزش عقل و حکومت و نخبه گرايی است. به باور افلاطون همه انسانها از توانايی و استعداد يکسانی برخوردار نيستند. از اينرو «نخبگان» که نسبت به افراد عادی از نظر هوش و قوه رهبری برتری دارند شايسته ترين افراد برای بدست گرفتن امور کليدی جامعه بويژه در امر حکومت و قضاوت هستند و اصولا امر حکومت در انحصار زبدگان بايد باشد.
افلاطون معتقد است که اکثر انسانهای عادی، ساده بين، راحت طلب و فاقد توانايی کشف حقيقت‌اند و تنها عده اندکی آن هم پس از يک دوران بسيار طولانی آموزش و آزمايش و تربيت روحی، فکری و بدنی در سنين پس از پنجاه سالگی مجاز به مداخله در امر دشوار رهبری، حکومت و هدايت انسانها به سعادت و خوشبختی‌اند. دانش و اخلاق که تنها عده اندکی از زبدگان از عهده کسب شان بر ميايند مهمترين تضمين در برابر خطرات مهمی چون بی لياقتی، کژروی و فساد حکومت است. افلاطون در آرمانشهر خود يک نظم اجتماعی آرمانی را در برابر بشريت قرار ميدهد که دو پايه اصلی آن عبارت از عدالت و حکومت زبدگان است.
از نگاه افلاطون دمکراسی امری غير عقلايی است و آزادی موجب بحران در جامعه و مانع دستيابی به انسان ايده آل ميشود. اما آن نخبگانی که برای تربيت در آکادمی‌های مخصوص جهت رهبری جامعه برگزيده ميشوند، از ديد افلاطون بايد از هرگونه تعلق طبقاتی و خانوادگی و داشتن اموال خصوصی و حتی امکان ازدواج منع شوند تا مبادا عدالت و حقيقت فدای انگيزه‌های ديگر شود. افلاطون در رساله «جمهوريت» معيارهايی جهت گزينش شايسته ترين افراد برای حکومت پيش می‌کشد که بعقيده برخی از انديشه پردازان مدرن از منابع اصلی الهام حکومتهای کمونيستی و فاشيستی در گزينش و تربيت کادرهای رهبری بوده است. افلاطون يک دمکراسی مستقيم و گفتگوی عقلايی در ميان گروه اندک نخبگان را در کنار شرايطی مانند جدايی قدرت از ثروت و «حکومت فيلسوفان» ضامن يک نظم اجتماعی آرمانی و عادلانه ميداند.

افلاطون از منظر امروز

انديشه‌های افلاطون پس از ۲۰۰۰ سال همچنان از پرنفوذترين آموزه‌ها در دنيای سياست است. در جهان امروز بدون ترديد دو ايدئولوژی از نظر قدرت نفوذ و گستردگی و کارآمدی در راس آموزه‌های سياسی قرار دارند که عبارتند از ليبراليسم و افلاطونيسم (نخبه گرايی). گرچه کاربرد واژه افلاطونيسم چندان رايج نيست، اما خميرمايه اصلی انديشه افلاطون همان نخبه گرايی است که مترادف با افلاطونيسم است. جوهر اصلی انديشه افلاطون تاکيد اساسی بر نقش و جايگاه کليدی دانشمندان، کارشناسان و متخصصان در اداره امور جامعه است. افلاطون به رهبری جامعه توسط نخبگان و آموزش ديدگان باوری عميق دارد و معتقد است که قدرت گيری توده عوام که اسير احساسات و روزمره گرايی‌اند، شيرازه جامعه را از هم می‌گسلد و لذا قدرت واقعی بايد در اخيتار نخبگان قرار گيرد.
اما افلاطون به تفصيل درباره نخبگان توضيح ميدهد. منظور او از نخبگان نه نخبگان دينی و يا نخبگان خود گمارده بلکه کسانی‌اند که از راه زحمت فراوان به کسب دانش نائل شده و به انواع فضايل انسانی از جمله عدم سواستفاده از قدرت شخصی دست يافته‌اند.
حضور انديشه‌های نخبه گرايانه افلاطون را امروز ميتوان در تمام حکومتهای دمکراتيک موجود جهان ملاحظه کرد که ترکيبی از منتخبين شهروندان و کارشناسان حوزه‌های گوناگون هستند. بعنوان مثال در اتحاديه اروپا بخش مهمی از امور از سوی کارشناسان و متفکرين اداره ميشود و بحث در باره توازن ميان دمکراسی مشارکتی و نخبه گرايی از مهمترين چالشهای آن است.
بايد خاطر نشان کرد که دو مشکل اساسی نظام‌های دمکراتيک امروزی دنيا عبارت از تشکيل گروههای لابی و نيز کندی روند اجرای قانون است. تشکيل انواع گروههای لابی (گروههای فشار قانونی) در همه نظام‌های دمکراتيک امروزی چوب لای چرخ گردش دمکراتيک امور می‌گذارد. اين گروهها که متشکل از نمايندگان مراکز گوناگون مالی، تجاری، ايدئولوژيک، مدنی و غيره می‌باشند با انواع شگردها بر تصميم گيری سياستمداران اثر می‌گذارند.
ثانيا کند بودن روند تصميم گيری و اجرای قوانين يکی ديگر از پديده‌های نظام‌های دمکراتيک است که شکايت ونارضايتی بسياری از شهروندان از ادارات را بر می‌انگيزد و عملکرد ضعيف مراکز تصميم گيری را باعث ميشود. بطور کلی روند قانونی حالتی کم سرعت دارد که نياز به تصميم گيری بخردانه و دمکراتيک و رايزنی از مهمترين علل آن است.
اين دو معضل اساسی دمکراسی در واقع هزينه سنگينی است که همه نظام‌های دمکراتيک دنيا برای دفاع از خود بايد بپردازد. کند بودن روند کارها در نظام دموکراسی و هزينه‌ای که قانونگرايی در بردارد، تقريبا همه روزه به زبانها و اشکال گوناگون مورد بحث جدی مطبوعات، انديشمندان، نظريه پردازان و فيلسوفان جهان امروز قرار دارد. در مورد گروههای لابی بايد گفت که اين معضل نه تنها در نظام سياسی امريکا بلکه در همه کشورهای وجود دارد. گروههای لابی که معمولا منافع گروهی يا اقتصادی و يا ايدئولوژيک معينی را نمايندگی می‌کنند به اشکال مختلف بر روند تصميم گيريها اثر می‌گذارند. شبکه پيچيده تصميم گيريها و آيين نامه‌های قابل تفسير و وجود افراد منفعت جو زمينه‌های حضور و اثر گذاری قابل توجه گروههای لابی يا فشار است که هيچ نظام سياسی دمکراتيک از آن در امان نيست. به همين مناسبت است که هربار اين معضلات ذاتی دمکراسی در موسسه‌های پژوهشی و نيز نهادهای تصميم گيرنده مورد بحث قرار می‌گيرد، دو آلترناتيو طبيعی در برابر آنها مطرح ميشود که يکی از آنها تصميم گيری کارشناسان و نخبگان و ديگری ايجاد نهادهای کنترل کننده قدرت است. مهمترين امتياز نخبه گرايی، تصميم گيری بر اساس داده‌های کارشناسی و علمی و عقلی و نيز سرعت عمل و سلامت تصميم گيری بدون توجه به منافع گروههای فشار است. در حقيقت بسياری از جنبه‌های زبده گرايانه مورد نظر افلاطون در نظام‌های سياسی امروزی کاربردی واقعی و تکميلی يافته است.
جهانی شدن يکی ديگر از تهديدهای مهم دمکراسی در جهان امروز بشمار ميايد. در اين ترديدی نيست که دمکراسی و مردم سالاری پروژه‌ای ملی و تنظيم کننده حوزه روابط انتخاب کنندگان و منتخبين است. اما روند جهانی شدن شکاف ميان ايده آل و واقعيت در کارکرد دمکراسی را به ميزان چشمگيری افزايش ميدهد و منتخبين را نه در برابر انتخاب کنندگان بلکه در برابر ديگر بازيگرانی قرار ميدهد که منافعی جز انتخاب کنندگان راهنمای رفتار آنهاست.
از سوی ديگر يکی از ضعف‌های کليدی انديشه نخبه گرايانه فقدان ساز و کارهای کنترل کننده در
نظام نخبه گراست. اما افلاطون خود بر اين ضعف اساسی آگاه بود. به همين دليل وی يک شرط اساسی را برای تحقق نظام رهبری نخبگان مورد تاکيد جدی قرار داده است که عبارت از اين است که زمامداران حق داشتن خانواده و دارايی را نبايد داشته باشند. افلاطون بارها تاکيد می‌کند که در غير اينصورت دولتمداران منافع شخصی را بر منافع همگانی ترجيح خواهند داد. اما نبايد فراموش کرد که در سيستم فکری افلاطون انسانها بطور مادر زاد از استعدادهای متفاوت برخوردارند. به باور افلاطون اکثريت مردم از عقل لازم برای هدايت جامعه برخوردار نيستند و تنها عده اندکی دارای عقل، استعداد و توان رهبری جامعه‌اند.
بهرحال با گذشت بيش از ۲۰۰۰ سال از آموزه‌های افلاطون امروز ترديدی نيست که در عالم واقعی انسانی، وجود زبدگان مطلوب افلاطون که از زندگی خانوادگی و داشتن ثروت چشم بپوشند، تنها يک خواب و خيال است. اما دمکراسی با وجود ضعف‌های درونی آن از امکانات و قابليتهای بسياری برای رشد همگانی افراد جامعه برخوردار است. لذا نخبه گرايی مورد نظر افلاطون از اين منظر که از دانش و توان زبدگان بايد برای تکميل دمکراسی و غلبه بر ضعفهای آن سود جست، همچنان اهميت خود را حفظ کرده و در سر هر آزمون و بزنگاه مهم سياسی روز آمد بودن خود را اثبات می‌کند. لذا امروزه در همه نظام‌های دمکراتيک جهان اين توازن ميان مردم سالاری و زبده گرايی به اين شکل ايجاد گرديده است که حفظ مغزها و انديشه‌ها و دادن جايگاهی مهم به آنان در نظام سياسی و اجتماعی همچون بهترين سرمايه‌های اجتماعی هر نظام دمکراتيک محسوب ميشود.

---------------------
منابع انگليسی
Hampton, Jean, 1997, Politicak Philosophy, Boulder, Colorado, Westview press. ‑
Plato, The Loeb Classical Library, 12 vols, Combrige, Mass, London.
Ryan, Alan, 1974. J. S. Mill, London, Routledge and Kengan Paul.
Vincent, Andrew, 1992. Modern Political Ideologies, Oxford, Blavkwell.

 

 

ادموند هوسرل بنيانگذار پديدارشناسى

 

فلسفه بايد از ساختن نظريه هايى با مقياس بزرگ و دفاع از ايدئولوژى ها خوددارى كند. فلسفه بايد به كار تحليل بپردازد، تحليل و توصيف دقيق ادراك ما از پديده هاى رياضى، موجودات زنده، اشخاص و امور فرهنگى...

 

هنر

 

 

کلاس‌ درس برخطی مربوط به موضوع این مقاله در کلاس‌های درس اینترنتی در بخش هنر موجود است.

هنر مجموعه‌ای از آثار یا فرآیندهای ساخت انسان است که در جهت اثرگذاری بر عواطف، احساسات و هوش انسانی و یا به منظور انتقال یک معنا یا مفهوم خلق می‌شوند. (برای مطالعه تعاریف دیگر از هنر، فلسفه هنر را ببینید.)

از مهم‌ترین رشته‌های هنری می‌توان به هنرهای تجسمی (نقاشی، طراحی، تندیس‌گری، عکاسی و چاپهنرهای نمایشی (تئاتر و رقصموسیقی، ادبیات (شعر و داستانسینما و معماری اشاره کرد.

واژه‌شناسی

واژهٔ هنر در زبان سانسکریت، ترکیبی از دو کلمه سو به معنی نیک و نر یا نره به معنای زن و مرد است. در زبان اوستایی سین به‌ها تبدیل شده و واژه هونر ایجاد گشته است که در زبان پهلوی یا فارسی میانه به شکل امروزی (هنر) درآمده است که به معنای انسان کامل و فرزانه است.[نیازمند منبع]

در ادبیات ایران در دوره اسلامی این معنا دوباره دگرگون شد، و هنر به معنای کمال، فضیلت، هوشیاری، فضل، تقوی، دانش و کیاست و... به کار رفت، که دارای بار معنایی عام بود:

هنرهای زیبا

نوشتار اصلی: هنرهای زیبا

تقسیم‌بندی‌های هنر متنوع است؛ یکی از آن‌ها در حالت کلی آثار هنری را به دو دستهٔ هنرهای زیبا و هنرهای کاربردی تقسیم می‌کند:

  • هنرهای کاربردی: منظور از هنرهای مفید هنرهایی است که نخست کارکرد و سودمندی آن‌ها اهمیت دارد و هدف از خلقشان کاربردشان بوده‌است. مانند: طراحی خودرو، معماری، طراحی صنعتی.
  • هنرهای زیبا: منظور از هنرهای زیبا هنرهایی است که تنها به دلیل زیبا بودنشان خلق شده‌اند. به عبارتی «نه به خاطر چیزی دیگر، بلکه به خاطر خودشان به وجود آمده‌اند». مانند: نقاشی، مجسمه‌سازی، موسیقی، رقص.[۱]

واژه هنر امروزه در در زبان فارسی در معنایی متفاوت از گذشته به کار می‌رود و بیشتر منظور از آن اشاره به نتیجه خلق انسان‌ها در زمینه هنرهای زیبا است. معنای این واژه امروز معادلی برای واژه fine arts در زبان انگلیسی است. به طور سنتی مجموعه هنرهای زیبا به ۷ دسته تقسیم می‌شوند:

1.    - موسیقی

2.    - هنرهای دستی مانند مجسمه سازی، شیشه گری، و ...

3.    - هنرهای ترسیمی شامل نقاشی، خطاطی، عکاسی و ...

4.    - ادبیات شامل شعر، داستان، نمایشنامه، فیلمنامه و نثر

5.    - معماری

6.    - رقص و حرکات نمایشی

7.    - هنرهای نمایشی شامل سینما، تئاتر و ...

وجوه مشترک آثار هنری عبارت‌اند از:

  • تخیل به عنوان مهم‌ترین عامل در شکل‌گیری اثر هنری است
  • همه آثار هنری از عاطفه و احساس هنرمند سرچشمه می‌گیرند نه از تفکر منطقی و عقلانی او
  • چندمعنایی بودن و منشور ‌مانندی، وجه اشتراک سوم تمام آثار هنری است.

این جنبه از خصایص آثار هنری، در واقع از دو ویژگی قبلی که برشمردیم، نتیجه می‌شود. بدین معنی که هر پدیده‌ای که عنصر اصلی سازنده آن تخیل و عاطفه باشد، بی شک نمی‌تواند معنایی منجمد و تک بعدی داشته باشد. از این روست که هر کس در برابر آثار هنری می‌ایستد، دریافت و استنباط خاصی دارد.

تغییری که هنر بر روح انسان می‌گذارد تغییری عمیق و ماندگار و طولانی‌تر است. در نتیجه هر گاه خواهان اثرگذاری ماندگار باشیم می‌توانیم از هر یک از رشته‌های هنری به فرا خور نیازمان استفاده کنیم. همانطور که در روانشناسی این مسئله به اثبات رسیده‌است، جهان از مجموعه‌ای از افراد تشکیل شده‌است پس اگر بخواهیم در سریعترین حالت بر تعداد زیادی از افراد تاثیرگذاری داشته باشیم می‌توانیم از اسباب هنر استفاده کنیم که هنر موسیقی و هنر نمایشی چون از طریق احساس شنوایی و احساس بینایی به سرعت درک می‌شوند می‌توانند مخصوصا توام با یکدیگر به سرعت و در بعد جهانی تاثیری ژرف و عمیق و ماندگار و طولانی در جوامع به وجود می‌آورند.

هنرهای صناعی

هنرهای صناعی یا سنتی، هنرها و صنایع ظریفه‌ای هستند که در طول سده‌های متمادی با حفظ ریشه‌ها و سنت‌های خود رشد کرده مراحل شکل‌گیری خود را گذرانده یا می‌گذرانند.

هنرهای سنتی ایران را می‌توان به گروه‌های زیر تقسیم کرد:

معمولاً از عبارت هنرهای صناعی برای بیان آن بخش از صنایع دستی که بیش از فن به هنر وابسته‌اند استفاده می‌شود.

منابع

1.    هنر چیست؟

جستارهای وابسته

 

فلش مموری

 

 

 

 

ادامه نوشته