توسط احمد خانی
نگاهی به ماهیت و ریشههای تئاتر ابزورد
با آغاز قرن بیستم، بشریت با دنیایی عصیانزده، غرق در صنعت و شکست خورده در برابر هویت خود مواجه شد. به وجود آمدن جنگهای سخت جهانی و منطقهای و همچنین درگیریهای اجتماعی، دنیای هولناک و فاقد حقیقت را رقم زد.
زیرساختهای نگاه دنیایی سرمایه زده که در آن « پول» و «سرمایه» حرف اول را میزد، اندک اندک انسان قرن بیستم را در روابطی به شدت سودجویانه قرار داد و به تبع آن صفاتی چون وحشیگری، خشونت، تمایلات شدید جنسی، تنفر ازخویش و دیگران، اضطراب ناشی از تنهایی و اعتقاد به«اندویدوآلیسمی» به شدت منحط را پدید آورد که نتیجهی آن جهانی بیهویت و متزلزل بود.
چنین تزلزلی راهکارهای برون رفت از این بحران را به سبب نبود تعادل بین آن چه در ذهنیت بشر به ثبت رسیده بود و عینیت موجود، به بن بست کشانده و او را در خلایی جبران ناپذیر رها ساخت.
ابزوردیسم
بیشک پا نهادن به این دنیای بیهودگی در اندیشهی آدمی نیز، تاثیر به سزایی خواهد گذاشت و او را به نظریههایی جدید رهنمون خواهد ساخت تا به کمک آن به زعم خود، پناهگاهی مطمئن برای رسیدن به آرامش بیابد.
میدانیم بازتابهای اندیشهی انسان به دو گونه خود را نشان میدهد. از سویی نمونهی بازتابهایی واقعیاند که
در آن سیر تحول تاریخ با توجه به فرماسیون(صورت بندی)های اقتصادی و اجتماعی به تجزیه و تحلیل جایگاه انسان و توان او برای تغییر آن میپردازد و از سویی دیگر نمونهی بازتابهایی انتزاعی که انسان در آن تا حد یک نظارهگر تنزل مییابد.
«ابزوردیسم» نیزبا توجه به چنین زیرساختهایی، یکی از این اندیشهها بود که البته در نمونهی دوم، به تدریج شکل گرفت و خود را نشان داد. زیرساختی که در آن، نظام سرمایهداری حرف اول را میزد. در چنین نظامی، سرمایهدار تنها به گسترش بازار خود برای استفادهی هر چه بیشتر میاندیشد تا در لوای آن به تامین منافع خود بپردازد و به این ترتیب افکار خود را جایگزین هر گونه امید و آرزوی ناشی از اعتقاد به روابط انسانی نماید تا عواطف بشری سرکوب شده و اضطراب ناشی از سرمایه، خود، راه را برای به دست آوردن آن هموار سازد.
در چنین بحرانی، شخصیتهای متفکر به این نتیجه رسیدند که دیگر معنویت جایی در وجود انسان ندارد و میبایست چارهای اندیشید. چرا که تنها، شرایط زیست انسان، مراودههای جمعی او را ممکن میسازد و نه عکس آن. اما از آن جا که شرایط عینی و تاریخی هر دورهای، خود زمینهساز اندیشهها و نوع زبان و تفکر بشر است، گاه دیده میشود چنین شرایطی، اندیشهی او را در خود جویده و هضم کردهاست. اتفاقی که در پدیدهی ابزورد نیز افتاده و باعث شده این پدیده از یک اندیشهی منتقد به نظارهگر فجایع و اسیر شرایط به وجود آمده، تنزل یابد.
برای همین ابزورد نویسان با این که به خوبی درد را میشناختند و بشر را از وجود چنین دردی آگاه میساختند اما تنها به جنبه های فرعی و مضحک و انتقاد از تمایلات خورده بورژوازی حاکم قناعت میکردند و نه بیشتر. به عبارتی دیگر با این که نویسندگان ابزورد سعی در شکافتن حقایق و فهماندن آن داشتند، با این که تلاش میکردند تا ماسکها را از چهرهی ریا و تزویر سرمایهداری بردارند، لیکن یارای آن را نداشتند که با بنیانهای این نظام در افتند. در واقع برای آنها بورژوازی وضع نهایی بشر بود.
تئاتر ابزرد نیز با چنین پارامترهایی با زبان خاص خود، واکنش نشان داد. برای این تئاتر شخصیتها روی صحنه، خود را زبان گویای قرن بیستم میدانستند. آنها به زعم خود ترسیم کنندهی چهرهی واقعی انسان و شرایط مادی و معنوی او بودند. به این ترتیب نمایش نویسان چنین سبکی به وضوح به انسان هشدار میدادند و به آنها نحوهی زندگی را اخطار می کردند.
با توجه به چنین استنباط هایی نمیتوان ابزورد را پوچگرا نامید. چه، اگر اینطور بود، خود، نقیضی میشد برای تئوریهایش. زیرا همین که بگوییم«دنیا پوچ است» عملکردهایی را برای انسان تعریف کردهایم که شرایط جدیدی با تحلیلهای مشخصی را میطلبد.
لیکن شخصیتهای زنده اما مسخ شده و درگیر با روابط پولی آدمها، انسانهایی که زبان قراردادی، فسیل شده و کلیشه ای بورژوازی، آنها را به استحالهای دردناک کشانده، فلسفهی پوچی هستی را حکم نمیکند. اگرچه ابزورد نشانههایی از ذهنیت پوچ بودن آدمها را در چونان شرایطی گوشزد میکرد، ولی باید دقت کنیم چنین گوشزدی در سطح باقی ماندهاست. در واقع این پوچ بودن از نوع اجتماعی آن است. آن چه که در اندیشهی «کامو» نیز به عینه میبینیم. یعنی پوچ و عبث بودن زیست آدمی در شرایطی تاریخی. با این تفاوت که او رابطهی دیالکتیکی نیز به آن میدهد. در حالی که از نگاه بسیاری ابزوردنویسان، راه برون رفت از این دایره غیر ممکن مینماید. به قول «یونسکو»:«من در دل پوچی می روم تا هزل آن را نشان دهم و با هزل، سبکباری ایجاد کنم و با خنده از سنگینی اشیا بکاهم و حضور مجدد آدمی را تضمین کنم. برای پشت سر گذاشتن پوچی باید درآن فرو رفت.»
در این جا باید به نکتهای مهم دیگری نیز توجه داشت. از آن جا که نویسندگان ابزورد، اساسن هیچ گونه نشست یا ارتباطی با هم نداشتند و به گونهای ناخودآگاه و با تاثیر از محیط و شرایطی مشترک از لحاظ درون مایههای فلسفی و اجتماعی اندیشههای خود، دردی مشترک را به صورتهای هنری و ادبی خلق کردهاند، کیفیت نگاه هرکدام از آنها نیز گاه دچار نوساناتی بودهاست و کسانی چون «آرتور آدامو»،«ساموئل بکت»،«ژان ژنه» و... هر کدام تاثیری خاص از شرایط پیرامون خود گرفته اند.
اوژن یونسکو
شناخت چنین نوساناتی اما، بررسی جزئیتری را میطلبد که از حوصلهی این مختصر بیرون است. لیکن دراین جا به دنیای اندیشه و تفکر یکی از نمایندگان اصلی ابزورد یعنی «اوژن یونسکو» پای میگذاریم تا با بررسی بینش او نتیجهی ملموستری را نظاره گر باشیم.
به عقیدهی «اوژن یونسکو»(1912-1994)نمایشنامهنویس رومانی الاصل مقیم فرانسه، هیچ اجتماعی تا به حال نتوانسته است دردهای انسان را تسکین دهد و هیچ نظام سیاسیای هم نمیتواند ما را از درد زیستن، ترس از مرگ و اضطرابهای زندگی برهاند.
چنین برداشت و اندیشهی به شدت آنارشیستیای نسبت به روابط انسانها و نقش جامعه و نظامهای سیاسی که در آثار یونسکو چون «آوازه خوان طاس (1950)»، «درس (1951)»، «صندلیها(1952)»، «قربانیان وظیفه (1952)»، «مستاجرجدید(1953)» ،«قاتل بی مزد(1958)» و ...به چشم می خورد، ذهن عصیانزده و پریشان او را نمایان میسازد که همراه با طنز تلخ و سیاه آثارش، نگاه پرشور و هراس انگیز او را پیش روی ما مینهد.
یونسکو اساسن نویسندهای است که نه اعتقادی به معنا و مفهوم کلمات
دارد و نه ارتباط فکری بین آدمها را امکان پذیر میداند. به اعتقاد او جامعه، خود ، سدی است بین انسانها و ارتباط این مردم ساده با یکدیگر، سادهتر از ارتباط جامعه با آنهاست . از این رو شخصیتهای او همه زخم خوردهاند. او میگوید:«من کوشیدهام به اضطرابهای درونی شخصیتهای نمایش نامههایم عینیتی بدهم و این کار با آرایش صحنه برای القا سخن، برگردان حوزهی عمل به حوزهی دید، ارائهی تصویرهای ملموس از ترس و تاسف و پشیمانی و از خود بیگانگی، بازی با کلمات و ... امکان پذیر شده است.»
به همین دلیل است که ما در نمایشنامههای یونسکو با دو نیروی متضاد روبه روییم. از طرفی نیروی شوخی و تمسخر و از طرفی نگاهی مضطربانه و متزلزل. نمونهی چنین مسالهای را از همان ابتدای کار او در اولین اثرش «آوازه خوان طاس»بهوارياسيون) نشانگر چند وضوح می توان دید. در این نمایش نامه هزل و شوخی، آن چنان رنگی دارد که خواننده تصور میکند بیشترین صحبت از سلامت است تا از هرگونه تزلزل و اضطراب. اما به تدریج، اضطراب در دیدگاه یونسکو نمایان میشود که البته در نوع خود به از خود بیگانگی میانجامد. زیرساخت شرایط چنین بیگانگیای نیز مسائل درونی انسانها و اتفاقات پیرامون آنهاست. یونسکو در اینباره میگوید:«هنگامی که انسان از ریشههای دینی، ماورا طبیعی و متعالی خود بریده شود، خود را میبازد و همه رفتارش بی معنا، پوچ و به درد نخور میشود»
او همگام با دیگر نویسندگان ابزورد چون «ساموئل بکت(1906-1989)» سعی دارد حقایق را به تماشاگران بشناساند و با دریدن پردههای فریب، او را در برابر آیینهای قرار دهد تا خود را در آن ببیند و حتا وحشت کند. بنابراین دو موضوع اساسی که در کنار هم در نمایشنامههای او ظاهر شدهاند، یعنی اعتراض بر علیه تمدن ماشینی بورژوازی و فقدان ارزشهای ملموس و نزول ارزشهای زندگی، همه و همه در چنین راستایی حرکت میکنند. او به دنیایی حمله میبرد که ابعاد ماورا طبیعی در آن گم شدهاست. دنیایی که به یکباره از تمام معانی خالی شده و تمام ارزشها با معیار پول سنجیده میشود. این افکار که با تفکر ابزورد – نامی که «مارتین اسلین» منتقد معاصر روی آن گذاشت – گره خورده، با طنز یونسکو ابعاد جدیدی یافته و با التهابی تند، اعاده حیثیت زایل شدهی آدمی را فریاد میزند.
نمایش نامهی کرگدن
شدت چنین لحنی را به وضوح در نمایشنامهی معروف یونسکو به نام «کرگدن» میتوانیم ببینیم و همراه با او مضحکهی فاجعهانگیز فشار حکومتهای مطلقه و تغییر ماهیت انسانی را به خاطر تطابق و مصالحهی او با نظام جبار را مشاهده کنیم.
در این اثر یونسکو انسانهای قرن بیستم را نشان میدهد که تحت تاثیر جذبهی زندگی به ظاهر مرفه و در باطن بی ثمر خویش، کوته بین و تنگ نظر شده در نهایت مسخ میشوند. در این اثر ملاکهای اخلاقی و انسانی از اعتبار میافتند. حاصل قرنها تمدن بشری به نیستی پرتاب میشود و برای نجات بشر دیگر حتا از «عشق»هم کاری ساخته نیست.
برای «برانژه» آخرین انسانی که باقی مانده تنها یک اصل وجود دارد. حفظ خود. وای بر آن که چنین توانایی هم از او گرفته شود. او وقتی در ابتدای نمایش از وجود کرگدنی رها شده در شهر خبردار میشود اعتنایی نمی کند، اما نمی داند خود او نیز به زودی در ارزشهای انسانیاش دچار تردید خواهد شد. او وقتی میبیند که کرگدنها در
خیابان غوغا میکنند تازه متوجه میشود که چه فاجعهی غم انگیزی در انتظار انسانهاست . پس تصمیم به مبارزه میگیرد تا از انسانیت انسانی خویش در مواجهه با کرگدن شدن دفاع کند.
یونسکو خود، کرگدن را آیینهی تمام نمای تعصب و دنیای دیکتاتورها میدانست. نمایشی بر علیه نازیسم و فاشیسم. او میگوید:«زمینه ی این بیماری از مدت ها پیش در بدن هر یک از اهالی شهر آماده بوده است. یعنی در تن هر یک از اهالی محترم اروپا»
به این ترتیب یونسکو به ارزشهای جامعهی بورژوازی و بنیانهای سنتی آن حمله می کند. همانطور که دیگر نویسندگان ابزورد نیز با زبان خاص خود در برابر آن جبهه گرفته و واکنش نشان دادهاند.
بسیاری از منتقدان و کارشناسان، تئاتر ابزورد را پوچ نامیده اند. این در حالی است که خود نمایشنامهنویسان ابزورد نه به پوچ بودن کار خود اعتقاد داشتند و نه به تجربی بودن آن.
به هر حال تئاتر ابزورد تنها به این دلیل انسانی که مصیبتها را دیده است، خیلی سریع زبان گشود و هرچند در سطح باقی ماند و نتوانست به طور عمیق و همه جانبه و دیالکتیکی به تحلیل شرایط بپردازد برای همین به آسمانها و مسائل خرافی و ماورایی پناه برد لیکن توانست اژدهای سهمگین سرمایهداری را تصویر کند که برای بلعیدن تمامی بشریت دهان گشوده بود و هنوز هم البته، سیر نشدهاست.
با آغاز قرن بیستم، بشریت با دنیایی عصیانزده، غرق در صنعت و شکست خورده در برابر هویت خود مواجه شد. به وجود آمدن جنگهای سخت جهانی و منطقهای و همچنین درگیریهای اجتماعی، دنیای هولناک و فاقد حقیقت را رقم زد.
زیرساختهای نگاه دنیایی سرمایه زده که در آن « پول» و «سرمایه» حرف اول را میزد، اندک اندک انسان قرن بیستم را در روابطی به شدت سودجویانه قرار داد و به تبع آن صفاتی چون وحشیگری، خشونت، تمایلات شدید جنسی، تنفر ازخویش و دیگران، اضطراب ناشی از تنهایی و اعتقاد به«اندویدوآلیسمی» به شدت منحط را پدید آورد که نتیجهی آن جهانی بیهویت و متزلزل بود.
چنین تزلزلی راهکارهای برون رفت از این بحران را به سبب نبود تعادل بین آن چه در ذهنیت بشر به ثبت رسیده بود و عینیت موجود، به بن بست کشانده و او را در خلایی جبران ناپذیر رها ساخت.
ابزوردیسم
بیشک پا نهادن به این دنیای بیهودگی در اندیشهی آدمی نیز، تاثیر به سزایی خواهد گذاشت و او را به نظریههایی جدید رهنمون خواهد ساخت تا به کمک آن به زعم خود، پناهگاهی مطمئن برای رسیدن به آرامش بیابد.
میدانیم بازتابهای اندیشهی انسان به دو گونه خود را نشان میدهد. از سویی نمونهی بازتابهایی واقعیاند که
در آن سیر تحول تاریخ با توجه به فرماسیون(صورت بندی)های اقتصادی و اجتماعی به تجزیه و تحلیل جایگاه انسان و توان او برای تغییر آن میپردازد و از سویی دیگر نمونهی بازتابهایی انتزاعی که انسان در آن تا حد یک نظارهگر تنزل مییابد.«ابزوردیسم» نیزبا توجه به چنین زیرساختهایی، یکی از این اندیشهها بود که البته در نمونهی دوم، به تدریج شکل گرفت و خود را نشان داد. زیرساختی که در آن، نظام سرمایهداری حرف اول را میزد. در چنین نظامی، سرمایهدار تنها به گسترش بازار خود برای استفادهی هر چه بیشتر میاندیشد تا در لوای آن به تامین منافع خود بپردازد و به این ترتیب افکار خود را جایگزین هر گونه امید و آرزوی ناشی از اعتقاد به روابط انسانی نماید تا عواطف بشری سرکوب شده و اضطراب ناشی از سرمایه، خود، راه را برای به دست آوردن آن هموار سازد.
در چنین بحرانی، شخصیتهای متفکر به این نتیجه رسیدند که دیگر معنویت جایی در وجود انسان ندارد و میبایست چارهای اندیشید. چرا که تنها، شرایط زیست انسان، مراودههای جمعی او را ممکن میسازد و نه عکس آن. اما از آن جا که شرایط عینی و تاریخی هر دورهای، خود زمینهساز اندیشهها و نوع زبان و تفکر بشر است، گاه دیده میشود چنین شرایطی، اندیشهی او را در خود جویده و هضم کردهاست. اتفاقی که در پدیدهی ابزورد نیز افتاده و باعث شده این پدیده از یک اندیشهی منتقد به نظارهگر فجایع و اسیر شرایط به وجود آمده، تنزل یابد.
برای همین ابزورد نویسان با این که به خوبی درد را میشناختند و بشر را از وجود چنین دردی آگاه میساختند اما تنها به جنبه های فرعی و مضحک و انتقاد از تمایلات خورده بورژوازی حاکم قناعت میکردند و نه بیشتر. به عبارتی دیگر با این که نویسندگان ابزورد سعی در شکافتن حقایق و فهماندن آن داشتند، با این که تلاش میکردند تا ماسکها را از چهرهی ریا و تزویر سرمایهداری بردارند، لیکن یارای آن را نداشتند که با بنیانهای این نظام در افتند. در واقع برای آنها بورژوازی وضع نهایی بشر بود.
تئاتر ابزرد نیز با چنین پارامترهایی با زبان خاص خود، واکنش نشان داد. برای این تئاتر شخصیتها روی صحنه، خود را زبان گویای قرن بیستم میدانستند. آنها به زعم خود ترسیم کنندهی چهرهی واقعی انسان و شرایط مادی و معنوی او بودند. به این ترتیب نمایش نویسان چنین سبکی به وضوح به انسان هشدار میدادند و به آنها نحوهی زندگی را اخطار می کردند.
با توجه به چنین استنباط هایی نمیتوان ابزورد را پوچگرا نامید. چه، اگر اینطور بود، خود، نقیضی میشد برای تئوریهایش. زیرا همین که بگوییم«دنیا پوچ است» عملکردهایی را برای انسان تعریف کردهایم که شرایط جدیدی با تحلیلهای مشخصی را میطلبد.
لیکن شخصیتهای زنده اما مسخ شده و درگیر با روابط پولی آدمها، انسانهایی که زبان قراردادی، فسیل شده و کلیشه ای بورژوازی، آنها را به استحالهای دردناک کشانده، فلسفهی پوچی هستی را حکم نمیکند. اگرچه ابزورد نشانههایی از ذهنیت پوچ بودن آدمها را در چونان شرایطی گوشزد میکرد، ولی باید دقت کنیم چنین گوشزدی در سطح باقی ماندهاست. در واقع این پوچ بودن از نوع اجتماعی آن است. آن چه که در اندیشهی «کامو» نیز به عینه میبینیم. یعنی پوچ و عبث بودن زیست آدمی در شرایطی تاریخی. با این تفاوت که او رابطهی دیالکتیکی نیز به آن میدهد. در حالی که از نگاه بسیاری ابزوردنویسان، راه برون رفت از این دایره غیر ممکن مینماید. به قول «یونسکو»:«من در دل پوچی می روم تا هزل آن را نشان دهم و با هزل، سبکباری ایجاد کنم و با خنده از سنگینی اشیا بکاهم و حضور مجدد آدمی را تضمین کنم. برای پشت سر گذاشتن پوچی باید درآن فرو رفت.»
در این جا باید به نکتهای مهم دیگری نیز توجه داشت. از آن جا که نویسندگان ابزورد، اساسن هیچ گونه نشست یا ارتباطی با هم نداشتند و به گونهای ناخودآگاه و با تاثیر از محیط و شرایطی مشترک از لحاظ درون مایههای فلسفی و اجتماعی اندیشههای خود، دردی مشترک را به صورتهای هنری و ادبی خلق کردهاند، کیفیت نگاه هرکدام از آنها نیز گاه دچار نوساناتی بودهاست و کسانی چون «آرتور آدامو»،«ساموئل بکت»،«ژان ژنه» و... هر کدام تاثیری خاص از شرایط پیرامون خود گرفته اند.
اوژن یونسکو
شناخت چنین نوساناتی اما، بررسی جزئیتری را میطلبد که از حوصلهی این مختصر بیرون است. لیکن دراین جا به دنیای اندیشه و تفکر یکی از نمایندگان اصلی ابزورد یعنی «اوژن یونسکو» پای میگذاریم تا با بررسی بینش او نتیجهی ملموستری را نظاره گر باشیم.
به عقیدهی «اوژن یونسکو»(1912-1994)نمایشنامهنویس رومانی الاصل مقیم فرانسه، هیچ اجتماعی تا به حال نتوانسته است دردهای انسان را تسکین دهد و هیچ نظام سیاسیای هم نمیتواند ما را از درد زیستن، ترس از مرگ و اضطرابهای زندگی برهاند.
چنین برداشت و اندیشهی به شدت آنارشیستیای نسبت به روابط انسانها و نقش جامعه و نظامهای سیاسی که در آثار یونسکو چون «آوازه خوان طاس (1950)»، «درس (1951)»، «صندلیها(1952)»، «قربانیان وظیفه (1952)»، «مستاجرجدید(1953)» ،«قاتل بی مزد(1958)» و ...به چشم می خورد، ذهن عصیانزده و پریشان او را نمایان میسازد که همراه با طنز تلخ و سیاه آثارش، نگاه پرشور و هراس انگیز او را پیش روی ما مینهد.
یونسکو اساسن نویسندهای است که نه اعتقادی به معنا و مفهوم کلمات
«یونسکو»:«من در دل پوچی می روم تا هزل آن را نشان دهم و با هزل، سبکباری ایجاد کنم و با خنده از سنگینی اشیا بکاهم و حضور مجدد آدمی را تضمین کنم. برای پشت سر گذاشتن پوچی باید درآن فرو رفت.» |
به همین دلیل است که ما در نمایشنامههای یونسکو با دو نیروی متضاد روبه روییم. از طرفی نیروی شوخی و تمسخر و از طرفی نگاهی مضطربانه و متزلزل. نمونهی چنین مسالهای را از همان ابتدای کار او در اولین اثرش «آوازه خوان طاس»بهوارياسيون) نشانگر چند وضوح می توان دید. در این نمایش نامه هزل و شوخی، آن چنان رنگی دارد که خواننده تصور میکند بیشترین صحبت از سلامت است تا از هرگونه تزلزل و اضطراب. اما به تدریج، اضطراب در دیدگاه یونسکو نمایان میشود که البته در نوع خود به از خود بیگانگی میانجامد. زیرساخت شرایط چنین بیگانگیای نیز مسائل درونی انسانها و اتفاقات پیرامون آنهاست. یونسکو در اینباره میگوید:«هنگامی که انسان از ریشههای دینی، ماورا طبیعی و متعالی خود بریده شود، خود را میبازد و همه رفتارش بی معنا، پوچ و به درد نخور میشود»
او همگام با دیگر نویسندگان ابزورد چون «ساموئل بکت(1906-1989)» سعی دارد حقایق را به تماشاگران بشناساند و با دریدن پردههای فریب، او را در برابر آیینهای قرار دهد تا خود را در آن ببیند و حتا وحشت کند. بنابراین دو موضوع اساسی که در کنار هم در نمایشنامههای او ظاهر شدهاند، یعنی اعتراض بر علیه تمدن ماشینی بورژوازی و فقدان ارزشهای ملموس و نزول ارزشهای زندگی، همه و همه در چنین راستایی حرکت میکنند. او به دنیایی حمله میبرد که ابعاد ماورا طبیعی در آن گم شدهاست. دنیایی که به یکباره از تمام معانی خالی شده و تمام ارزشها با معیار پول سنجیده میشود. این افکار که با تفکر ابزورد – نامی که «مارتین اسلین» منتقد معاصر روی آن گذاشت – گره خورده، با طنز یونسکو ابعاد جدیدی یافته و با التهابی تند، اعاده حیثیت زایل شدهی آدمی را فریاد میزند.
نمایش نامهی کرگدن
شدت چنین لحنی را به وضوح در نمایشنامهی معروف یونسکو به نام «کرگدن» میتوانیم ببینیم و همراه با او مضحکهی فاجعهانگیز فشار حکومتهای مطلقه و تغییر ماهیت انسانی را به خاطر تطابق و مصالحهی او با نظام جبار را مشاهده کنیم.
در این اثر یونسکو انسانهای قرن بیستم را نشان میدهد که تحت تاثیر جذبهی زندگی به ظاهر مرفه و در باطن بی ثمر خویش، کوته بین و تنگ نظر شده در نهایت مسخ میشوند. در این اثر ملاکهای اخلاقی و انسانی از اعتبار میافتند. حاصل قرنها تمدن بشری به نیستی پرتاب میشود و برای نجات بشر دیگر حتا از «عشق»هم کاری ساخته نیست.
برای «برانژه» آخرین انسانی که باقی مانده تنها یک اصل وجود دارد. حفظ خود. وای بر آن که چنین توانایی هم از او گرفته شود. او وقتی در ابتدای نمایش از وجود کرگدنی رها شده در شهر خبردار میشود اعتنایی نمی کند، اما نمی داند خود او نیز به زودی در ارزشهای انسانیاش دچار تردید خواهد شد. او وقتی میبیند که کرگدنها در
خیابان غوغا میکنند تازه متوجه میشود که چه فاجعهی غم انگیزی در انتظار انسانهاست . پس تصمیم به مبارزه میگیرد تا از انسانیت انسانی خویش در مواجهه با کرگدن شدن دفاع کند.یونسکو خود، کرگدن را آیینهی تمام نمای تعصب و دنیای دیکتاتورها میدانست. نمایشی بر علیه نازیسم و فاشیسم. او میگوید:«زمینه ی این بیماری از مدت ها پیش در بدن هر یک از اهالی شهر آماده بوده است. یعنی در تن هر یک از اهالی محترم اروپا»
به این ترتیب یونسکو به ارزشهای جامعهی بورژوازی و بنیانهای سنتی آن حمله می کند. همانطور که دیگر نویسندگان ابزورد نیز با زبان خاص خود در برابر آن جبهه گرفته و واکنش نشان دادهاند.
بسیاری از منتقدان و کارشناسان، تئاتر ابزورد را پوچ نامیده اند. این در حالی است که خود نمایشنامهنویسان ابزورد نه به پوچ بودن کار خود اعتقاد داشتند و نه به تجربی بودن آن.
به هر حال تئاتر ابزورد تنها به این دلیل انسانی که مصیبتها را دیده است، خیلی سریع زبان گشود و هرچند در سطح باقی ماند و نتوانست به طور عمیق و همه جانبه و دیالکتیکی به تحلیل شرایط بپردازد برای همین به آسمانها و مسائل خرافی و ماورایی پناه برد لیکن توانست اژدهای سهمگین سرمایهداری را تصویر کند که برای بلعیدن تمامی بشریت دهان گشوده بود و هنوز هم البته، سیر نشدهاست.
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آذر ۱۳۸۹ ساعت 13:17 توسط احمد خانی
|