خیابان

خیابان

قدم میزنم در خیابان

مغازه ها بی تفاوت از کنارم رد می شوند

و این وجود که می رود تاریک

می بنند من آیا را با این اندود شب

آیا هنوز هم چهره ام عریان است

نم دانم....!!

بیهوده قدم هایم رج می کنند

به چه می اندیشد که باز می رود

و نمی دانم چرا هیچ ویترینی

نمی گوید چرا تنت را بی توجهی پوشانده است....

سایه

سایه

جامعه ای تار به تن

ساکت و حزن انگیز

بگذشت از من و با نور خودش را آمیخت

در گلویش بغض راه نفسش را می بست

بغضی از جنس سکوت

و سلامی که فرو خورد به هنگام ورود

خیره بر چشم زمینِ، با تکاپوی درونش ز جهان پرسش داشت

گیج از این همه غم

و بپرسید ز خود.....

حاصل این همه تاریکی تن بود چه چیز؟