از خطابه ماریو بارگاس یوسا بعد از دریافت جایزه نوبل ادبیات:

 

بدون کتاب های خوبی که خوانده ایم بدتر از این که هستیم می بودیم، راضی به هر چه هست، نه به این نا آرامی، بلکه مطیع تر. مانند نوشتن، خواندن هم اعتراضی است به کم و کسری های زندگی. وقتی در داستان چیزی می بینیم که در زندگی نیست، بی آنکه لازم باشد بگوییم یا حتی بدانیم، به زبان بی زبانی می گوییم که زندگی به شکلی که هست عطش ما به کمال را که اساس وجود بشر است فرو نمی نشاند و باید بهتر از اینکه هست باشد.

باغبانی پیرم...

که به غیر ازگلها ازهمه دلگیرم

 کوله ام غرقه غم است

ادم خوب کم است

 عده ای بی خبرند وگروهی پکرند

عده ای کورو کرند...

دلم از این همه بد میگیرد ...

وچه خوب ادمی میمیرد!!!

هروقت به دستهایمان فکر میکنم

به یاد لاله و لادن میافتم

که اگر جدا میشدند....

 

یکی باید میمرد!

بیلی وایلدر

بیلی وایلدر

 
بیلی وایلدر
زمینه فعالیت کارگردان، فیلم‌نامه‌نویس و تهیه‌کننده
زاده ۲۲ ژوئن ۱۹۰۶
سوچا، گالیسیا، اتریش-مجارستان
(اکنون سوچا بسکیتسکا، لهستان)
درگذشته ۲۷ مارس ۲۰۰۲ (۹۵ سالگی)
بورلی هیلز، کالیفرنیا، آمریکا
نام دیگر ساموئل وایلدر (Samuel Wilder)
ملیت Flag of the United States.svg ایالات متحده آمریکا
سال‌های فعالیت ۱۹۲۹ - ۱۹۹۵
همسر جودیث کوپیکوس (۱۹۳۶-۱۹۴۶)
آدری یانگ (۱۹۴۹-۲۰۰۲)
صفحه در وب‌گاه IMDb

بیلی وایلدر (به انگلیسی: Billy Wilder) ‏(۲۲ ژوئن ۱۹۰۶ - ۲۷ مارس ۲۰۰۲) کارگردان، فیلم‌نامه‌نویس، تهیه کننده و روزنامه‌نگار آمریکایی اتریشی‌تبار بود. او دوبار برنده جایزه اسکار بهترین کارگردانی در سال‌های ۱۹۴۵ و ۱۹۶۰ شده بود. او همچنین ۵ بار دیگر جایزه اسکار را برای بهترین فیلم‌نامه، بهترین تهیه‌کننده و دستاورد یک عمر به‌دست آورده بود.

محتویات

فیلم‌شناسی [ویرایش]

استنلی کوبریک

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری, جستجو
استنلی کوبریک
Kubrick-Lyndon.jpg
کوبریک در دهه ۷۰
تولد ۲۶ ژوئیه، ۱۹۲۸
نیویورک سیتی، ایالت نیویورک، آمریکا
مرگ ۷ مارس، ۱۹۹۹ (۷۰ سالگی)
هارپندن، هارتفورد شایر، بریتانیا
پیشه کارگردانی
سال‌های فعالیت ۱۹۹۹-۱۹۵۱
همسر(ها) توبا متز (۱۹۵۱-۱۹۴۸)
روث سوبوتکا (۱۹۵۲-۱۹۵۴)
کریستین هارلن (۱۹۹۹-۱۹۵۸)
فرزندان آنیا کوبریک (م.۱۹۵۹)
ویویَن کوبریک (م.۱۹۶۰)
صفحه در وب‌گاه IMDb

استنلی کوبریک (به انگلیسی: Stanley Kubrick) کارگردان و تهیه‌کنندهٔ یهودی‌تبار آمریکایی است. بیشتر فیلم‌های کوبریک اقتباسات ادبی هستند. فیلمهای کوبریک معمولاً جنجالی و همینطور مورد ستایش منتقدان واقع شده‌اند. کوبریک به دقیق بودن و به نمایش درآوردن همه جزئیات دقیق در فیلمهایش معروف بود. به همین علت روش او در فیلمسازی کند و طولانی بوده، تا آنجا که گاهی میان دو فیلم او سالها وقفه می‌افتاده‌است. او در طول ۴۸ سال فعالیت در حیطه کارگردانی تنها ۱۳ فیلم بلند ساخت. سبک‌های گوناگون فیلمهایش و انزوای او چه در روش فیلمسازی و چه در مورد شخصیت فردی وی، او را مشهور ساخته‌است. استنلی کوبریک یکی از معدود کارگردانان کمالگرا در تاریخ سینما به شمار می‌آید.[نیازمند منبع] او و اورسن ولز، دو نابغه دنیای سینما شناخته می‌شوند.[نیازمند منبع]

محتویات

زندگی‌نامه [ویرایش]

چشمها را باید شست

چشمها را باید شست

           جور دیگر باید دید

چترها را باید بست

          زیر باران باید رفت

 

شعر

پروردگارم مهربان من

از دوزخ این بهشت رهایی ام بخش!

دراینجاهر درختی مرا قامت دشنامی ست

وهرزمزمه ای بانگ عزایی

وهرچشم اندازیسکوت گنگ و بی حاصلی ...

درهراس دم می زنم

در بی قراری زندگی می کنم

وبهشت تو برای من بیهودگی رنگینی ست

من در این بهشت

 همچوتو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم

تو قلب بیگانه را می شناسی که خود در زمین وجود بیگانه بودی

کسی را برایم بیافرین تا رداو بیارامم

دردم درد بی کسی بود.

                                                      دکترعلی شریعتی

Rose Of Light

When I
   Encounter that
      Rose of light
  I could
    Take power
So lovercome
 The difficulties
    Of my life


رز نوراني

وقتي با يه رز نوراني رو به رو شدم
توانستم قدرت بگيرم
سرانجام توانستم بر مشكلات
زندگي ام فائق ايم


ويلارد جيسون

...

 

چیز بدی نیست جنگ

شکست می خورم

اشغالم می کنی.

(شمس لنگرودی)

درس های زندگی

سلام . امروز تو اینترنت چرخ میزدم به این مطلب بر خوردم  . به نظرم جالب اومد . امیدوارم شما هم از خوندنش لذت ببرید .

درسهایی از زندگی که باید از میمون، موش، قورباغه و سگ ها و حتی مورچه ها فرا بگیریم. این مطلب ترجمه فارسی مطلب What Animals Can Teach Us About Reaching Our Goals از سایت PickTheBrain است. این سایت از جمله سایت های انگلیسی زبان پرطرفدار است که مطالب بسیار خوبی در زمینه بهبود زندگی، روانشناسی و… منتشر میکند.

میمون هایی که "ترسیدن" را یاد گرفتند

میمون هایی که از مار نمی ترسیدند را در کنار مار ها قرار دادند در همین حین صداهای بلند و وحشتناکی هم از بلندگو ها پخش کردند. با این کار میمون هایی که از مار ها نمی ترسیدند "یاد گرفتند" که از مار بترسند. نتیجه عجیب تر این آزمایش این بود که حتی میمون های دیگری که هم که از مار ها نمی ترسیدند با دیدن ترس سایر میمون ها آنها هم از مارها ترسیدند.

نتیجه: ما از بعضی از چیزها می ترسیم چون آنها را با چیزهای دیگری در ذهن مان به یکدیگر مرتبط می کنیم. مثلآ یک کودک بعد از شنیدن صدای ترسناک محکم بسته شدن درب در تاریکی از تاریکی خواهد ترسید.
 


قورباغه هایی که زنده زنده آب پز شدند

چند قورباغه را در ظرفی پر از آب جوش انداختند، آنها خیلی سریع از آب جوش به بیرون پریدند و خودشان را نجات دادند. وقتی همین قورباغه ها را در ظرف آب سرد قرار دادند و آرام آرام آب را به جوش رساندند همه آنها در آب جوش کشته شدند چون نتوانستند عکس العملی به همان سرعت نشان دهند.

نتیجه:
ما می توانیم تغییرات ناگهانی را بفهمیم و متقابلآ عکس العمل نشان دهیم اما وقتی این تغییرات در دراز مدت انجام می شوند وقتی متوجه می شویم که دیگر خیلی دیر است. یادمان باشد، نه عادت های بد یک شبه وجود کسی را فرا می گیرد و نه کسی یک شبه فرد دیگری می شود، همه چیز پله پله انجام می شود. مهم این است که گرم شدن آب را احساس کنید.
 


موش های شناگری که غرق شدند

این بار تعدادی موش های صحرایی که بعضی آنها می توانند 80 ساعت مداوم شنا کنند آماده شدند. محققان قبل از اینکه آنها را در آب بیاندازند با کلک این باور غلط را در موش ها به وجود آوردند که آنها گیر افتاده اند. خیلی از موش ها تنها پس از چند دقیقه بعد از شنا کردن غرق شدند. نه چون نمی توانستند شنا کنند، بلکه چون فکر می کردند گیر کرده اند ناامید شده و دست از شنا کردن برداشتند و غرق شدند.

نتیجه:
وقتی همه چیز به آن طور که می خواهیم پیش می رود ما هم با حداکثر توان مان تلاش می کنیم. اما بعد از اینکه سر وکله مشکلات بزرگ و کوچک پیدا می شود ناامید شده و دست از تلاش کردن بر می داریم، با وجود اینکه توان انجام آن را داریم.
 


سگ هایی که یاد گرفتند تلاش نکنند

تعدادی سگ در اتاقی قرار گرفتند که زمین آن می توانست شوک الکتریکی خفیفی به سگ ها وارد کند. دکمه ای روی دیوار اتاق بود که با فشرده شدن جریان را قطع می کرد. وقتی شوک وارد شد سگ ها بالا و پایین پریدند تا بالاخره یکی از سگ ها دکمه را زد و جریان قطع شد. سگ ها یاد گرفتند با زدن آن دکمه آن شوک ناخوشایند قطع می شود.

روی نصف گروه اول سگ ها همین آزمایش دوباره تکرار شد اما این بار در اتاق دیگری که دکمه ای الکی داشت و با زدن آن هیچ اتفاقی نمی افتاد و جریان همچنان ادامه داشت. بعد از این مراحل سگ هایی که در اتاق دوم بودند به اتاق اول (با کلید سالم) بازگردانده شدند و آزمایش تکرار شد. این بار هیچ کدام شان حتی سعی نکردند که دکمه را فشار دهند.

نتیجه:
هیچ کس با ناامیدی به دنیا نمی آید، بلکه ما بعد از اینکه چند بار شکست می خوریم "شکست خوردن" را یاد می گیریم و حتی به خودمان زحمت تلاش کردن نمی دهیم. اگر به مشکلی برخورده اید، مهم نیست دفعه چندم است که زمین خورده اید، باز هم بلند شوید و برای حل آن تلاش کنید. ممکن است کلید امیدواری سالم باشد، فقط کافیست فشارش دهید!
 


درسهای بزرگی که می توان از مورچه ها آموخت !

مورچه ها را در نظر بگیرید. آیا باور می کنید که این موجودات کوچک می توانند به ما یاد بدهند که چطور باید زندگی بهتری داشته باشیم؟ از رفتار مورچه ها می توانیم چهار درس مهم بگیریم که به ما برای داشتن زندگی بهتر کمک می کنند.

درس اول : مورچه ها هیچوقت تسلیم نمی شوند. آیا متوجه شده اید که چطور مورچه ها همیشه به دنبال راهی برای رد شدن از موانع هستند؟ انگشتتان را در راه یک مورچه قرار دهید و آن را دنبال او بکشانید، یا حتی روی او. مدام به دنبال راهی برای عبور از انگشت شما خواهد بود. هیچوقت یکجا نمی ایستد و گیج نمی ماند. هیچوقت دست از تلاش بر نمی دارد و عقب نمی کشد. همه ما باید یاد بگیریم که اینچنین باشیم. همیشه موانعی در زندگی ما وجود دارد. چالش این است که دست از تلاش برنداریم و به دنبال راه های جایگزین برای رسیدن به اهدافمان باشیم.

درس دوم :
مورچه ها همه تابستان به فکر زمستان هستند. داستان قدیمی گنجشک و مورچه را یادتان هست؟ در اواسط تابستان، مورچه ها به شدت مشغول جمع کردن آذوقه برای زمستان خود هستند، در حالی که گنجشک برای خود خوش می گذراند. مورچه ها می دانند که تابستان - اوقات خوش برای همیشه نمی ماند. بالاخره زمستان می آید. این درس خیلی خوبی است. وقتی زندگی خوب می شود، نباید مغرور شوید و تصور کنید که هیچوقت زندگیتان با شکست رو به رو نخواهد شد. با دیگران با ملاطفت و مهربانی رفتار کنید. برای روزهای سخت پس انداز کنید و به فکر آینده باشید و یادتان باشد که اوقات خوب همیشه نیستند اما انسان های خوب همیشه هستند.

درس سوم :
مورچه ها همه زمستان به فکر تابستان هستند. وقتی با سرمای طاقت فرسای زمستان مواجه می شوند، همیشه به خودشان یادآور می شوند که این همیشگی نخواهد بود و بالاخره تابستان فرا می رسد و با اولین اشعه های خورشید تابستان، مورچه ها بیرون می آیند و آماده کار و تلاش و تفریح هستند. وقتی ناراحت و افسرده هستید و وقتی تصور می کنید مشکلات تمامی ندارند، خوب است که به خودتان یادآور شوید که این نیز می گذرد. اوقات خوش فرا می رسد و خیلی مهم است که همیشه رویکردی مثبت به زندگی داشته باشید.

درس چهارم :
مورچه ها هر چه از توانشان بر می آید را انجام می دهند. مورچه ها چه مقدار غذا در تابستان جمع می کنند؟ هرچقدر که بتوانند! این الگوی خیلی خوبی برای کار است. هر چه که از دستتان برمی آید را انجام دهید. یک مورچه نگران این نیست که مورچه دیگر چقدر غذا جمع کرده است. عقب نمی کشد و به این فکر نمی کند که چرا باید اینقدر سخت تلاش کند. از حقوق کم خود هم شکایت نمی کند. آنها فقط سهم شان را از کار انجام می دهند. موفقیت و خوشبختی معمولاً در نتیجه 100% به دست می آید، یعنی همه آنچه که در توان دارید را به کار گیرید. اگر به اطرافتان نگاه کنید، افراد موفقی را می بینید که با هر چه در توانشان هست زحمت می کشند.

پس:

1. هرگز عقب نکشید.
2. به فکر آینده باشید.
3. مثبت اندیش باشید.
4. تا منتهای توان خود تلاش کنید.


و یک درس دیگر هم هست که می توانید از مورچه ها یاد بگیرید. آیا می دانستید که مورچه ها می توانند شیئی با 20 برابر وزن خود حمل کنند؟ شاید ما هم همینطور باشیم. ما می توانیم سختی ها را به دوش بکشیم و حجم کارهای سخت و زیاد را مدیریت کنیم. دفعه بعد که چیزی موجب ناراحتی تان شد و تصور کردید که قادر به تحمل آن نیستید، دلسرد نشوید. به آن مورچه کوچک فکر کنید و یادتان باشد که شما هم می توانید وزن بیشتری را به دوش بکشید!

 

یک فرشته

در مطب دكتر به شدت به صدا در امد. دكتر گفت:" در را شكستي.! بيا تو در باز شد و دختر كوچك نه ساله اي كه خيلي پريشان بود به طرف دكتر دويد: اقاي دكتر ! مادرم! و در حالي كه نفس نفس ميزد ادامه داد: التماس ميكنم با من بياييد ! مادرم خيلي مريض است. دكتر گفت: بايد مادرت را اينجا بياوري من براي ويزيت به خانه كسي نميروم . دختر گفت: ولي دكتر من نميتوانم. اگر شما نياييد او ميميرد! و اشك از چشمانش سرازير شد. دل دكتر به رحم امد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر كوچك دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد جايي كه مادربيمارش در رخت خواب افتاده بود. دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با تزريق امپول و قرص تب اورا پايين بياورد و نجاتش بدهد. او تمام شب را بر بالين زن ماند تا صبح كه علايم بهبودي در او ديده شد . زن توانست به سختي چشمانش را باز كند و از دكتر به خاطر كاري كه كرده بود تشكر كرد. دكتر به او گفت: بايد از دخترت تشكر كني. اگر او نبود حتما ميمردي! مادر با تعجب گفت: ولي دكتر دختر من سه سال است كه از دنيا رفته است! و به عكس بالاي تختش اشاره كرد. پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد. اين همان دختر يود! يه فرشته كوچك و زيبا.........!

اشیا

 

"شیء در نگاه اول چیزی بینهایت عادی و آشکار می نماید اما تحلیل آن نشان می دهد که چیزیست بغایت غریب، مشحون از غمض های ماوراء طبیعی و ظرایف لاهوتی."

این جملات یکی از مقاله های کارل مارکس در مورد کالاست و همین ویژگی هم باعث شده که در نمایش عروسکی جدید در دنیا به جای استفاده از عروسک از وجه رمز آمیز اشیا استفاده کنند و آن ها هم در صحنه به عنوان یک بازیگر حضوری موثر و جدی داشته باشند. به نظرم این نوع نگاه تازه به شیء باعث می شود با چیز هایی که تا به حال ندیدیمشان زندگی تازه ای شروع کنیم و اینکه اشیا هم در دنیای مدرن می خواهند خودشان را بیان کنند....

 

متن ادبی

من ان خاکسترم کزاتش رقصان پیروزی عشق توبجاماندم

ندارم در دلم ترسی زسنگینی هر طوفان"

ولی اندک نسیم نیشخندت میدهد خاکسترم بر باد.....

(م .عبدوس)

بی قرار

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست 

نکته

     دور باش اما نزدیک .....

من ازین نزدیک بودنهای دور می ترسم.

آدم ثروتمند

هوا بد جوري طوفاني بود و ان پسر و دختر كوچك حسابي مچاله شده بودند. هر دو لباس هاي كهنه و گشادي به تن داشتند و پشت در خانه مي لرزيدند.
پسرك پرسيد:" ببخشيد خانوم! شما كاغذ باطله داريد؟"
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالي خودمان هم چنگي به دل نميزد و نميتوانستم به انها كمك كنم. مي خواستم يك جوري از سر خودم بازشان كنم كه چشمم خورد به پاهاي كوچك انها افتاد كه در درون صندل هاي كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم:" يياييد تو يك فنجان شير كاكائو گرم برايتان درست كنم."
انها را داخل اشپزخانه بردم و كنار بخاري نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند.
بعد يك فنجان شير كاكائو گرم و كمي نان برشته و مربا به انها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمي ديدم كه دختر كوچك فنجان خالي را در دستش گرفت و خيره به ان نگاه كرد. بعد پرسيد:"..... ببخشيد خانوم! شما پولداريد؟!"
نگاهي به روكش نخ نماي مبلمانم انداهتم و گفتم:" من ؟!!! اوه...... نه دخترم!"
دختر كوچك فنجان را با احتياط روي نعلبكي ان گذاشت و گفت:" اخه رنگ فنجان و نعلبكي اش به هم ميخورد."
انها در حالي كه بسته هاي كاغذي را جلوي صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزد رفتند.
فنجان هاي سفالي ابي رنگ را برداشتم و براي اولين بار در عمرم به رنگ انها دقت كردم . بعد سيب زميني ها را داخل ظرف غذا ريختم و هم زدم. سيب زميني, غذا, سقفي بالاي سرم, همسر عزيزم, يك شغل خوب و دائمي, همه اينها به هم مي امدند. صندلي ها را از جلوي بخاري برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم.
لكه هاي كوچك صندل را از كنار بخاري پاك نكردم. ميخواهم هميشه انها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه ادم ثروتمندي هستم.


جنيفر كينگز

کلاس فلسفه

پروفسور با بسته سنگيني وارد كلاس درس فلسفه شد و بار سنگين خود را روي ميز گذاشت.
وقتي كلاس شروع شد بدون هيچ كلمه اي يك شيشه بسيار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر كردن ان با چند توپ گلف كرد.
سپس از شاگردانش پرسيد كه ايا اين ظرف پر است؟
و همه دانشجوهايش موافقت كردند.
پروفسور ظرفي از سنگريزه برداشت و انها را به داخل شيشه ريخت و شيشه را به ارامي تكان داد. سنگريزه ها در بين مناطق باز بين توپهاي گلف قرار گرفتند سپس دوباره از دانشجو ها پرسيد كه ايا ظرف پر شده است ؟ باز همگي موفقت كردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفي از ماسه را برداشت و داخل شيشه ريخت و خوب البته ماسه همه جاهاي خالي رو پر كردند و او يكبار ديگر پرسيد كه ايا ظرف پر شده است؟ و دانشجو ها يكصدا گفتند: بله.
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زير ميز برداشت و روي همه محتويات داخل شيشه خالي كرد. " در حقيقت دارم جا هاي خالي بين ماسه ها رو پر ميكنم" همه دانشجو ها خنديدند.
در حالي كه صداي خنده فرو مينشست پروفسور گفت: حالا من ميخواهم كه متوجه اين مطلب بشين كه اين شيشه نمايي از زندگي شماست توپهاي گلف مهمترين چيزها در زندگي شما هستند _ خدايتان. خانواده تان. فرزندانتان . سلامتيتان. دوستتان و مهمترين علايقتان_ چيز هايي كه اگر همه چيز هاي ديگر از بين بروند ولي اينها باقي بمانند باز زندگيتان پاي بر جا خواهد بود.
اما سنگريزه ها ساير چيزهاي قابل اهميت هستند مثل كارتان. خانه تان.و ماشينتان . ماسه ها هم ساير جيزها هستند._مسايل خيلي ساده.
پروفسور ادامه داد: اگر اول ماسه هارو در ظرف قرار بديد ديگر جايي براي سنگريزه ها و توپها باقي نميماند درست عين زندگيتان. اگر شما همه زمان و انرژيتان را روي چيزهاي ساده . پيش پا افتاده صرف كنيد ديگر جايي و زماني براي مسايلي كه برايتان اهميت دارد باقي نميماند. به چيزهايي كه براي شاد بودنتان اهميت دارد توجه زيادي كنيد. با فرزندانتان بازي كنيد. زماني را براي چك اب پزشكي بزاريد. با دوستانتان و اطرافيانتان به بيرون برويد و با انها خوش بگذرانيد.
هميشه زمان براي تميز كردن خانه و تعمير خرابيها هست.

بدون شرح

يك برنامه نويس و يك مهندس در يك مسافرت طولاني هوايي كنار يكديگر در هواپيما نشسته بودند . برنامه نويس رو به مهنس كرد و گفت: مايلي با همديگر بازي كنيم؟ مهندس كه ميخواست استراحت كند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روي خودش كشيد. برنامه نويس دوباره گفت: بازي سرگرم كننده اي است. من از شما يك سئوال مي پرسم و اگر شما جوابش را نميدانستيد 5 دلار به من ميدهيد و بعد شما از من سئوال ميكنيد و اگر من جوابش را نميدانستم من 5 دلار به شما ميدهم. مهندس مجددا معذرت خواست و چشمهايش را روي هم گذاشت تا خوابش ببرد . اين بار برنامه نويس پيشنهاد ديگري داد. گفت: خوب اگر شما سئوال من را جواب نداديد 5 دلار بدهيد ولي اگر من نتوانستم سئوال شما را جواب بدهم 50 دلار به شما مي دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره كرد و رضايت داد كه با برنامه نويس بازي كند.
برنامه نويس نخستين سئوال را مطرح كرد:" فاصله زمين تا ماه چقدر است؟" مهندس بدون اينكه كلمه اي بر زبان بياورد دست در جيبش كرد و 5 دلار به برنامه نويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت:"ان چيست كه وقتي از تپه بالا ميرود 3 پا دارد و وقتي پايين مي ايد 4 پا دارد؟" برنامه نويس نگاه تعجب اميزي كرد و سپس به سراغ كامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در ان را مورد جستجو قرار داد. انگاه از طريق مودم بيسيم كامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در كتابخانه كنگره امريكا را هم جستجو كرد. باز هم چيز به درد بخوري پيدا نكرد. سپس براي تمام همكارانش ايميل فرستاد و سئوال را با انها در ميان گذاشت و با يكي دو نفر هم چت زد ولي انها هم نتوانستند كمكي كنند. بالاخره بعد از 3 ساعت مهندس را از خواب بيدار كرد و 50 دلار به او داد. مهندس مودبانه 50 دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه نويس بعد از كمي مكث او را تكان داد و گفت: خوب جواب سوالت چه بود؟ مهندس دوباره بدون اينكه كلمه اي بر زبان بياورد دست در جيبش كرد و 5 دلار به برنامه نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد.

شیوانا

در دهكده مجاور مدرسه شيوانا زن و مرد فقيري بودند كه يك پسرك كوچك داشتند. به خاطر بيماري و فقر زن و مرد فاصله كمي از دنيا رفتند و پسر كوچكشان را با يك جفت گوسفند نر و ماده تنها گذاشتند.
پسر كوچك نميتوانست شكم خود را سر كند به همين خاطر گوسفندانش را برداشت و نزد شيوانا برد. شيوانا در يكي از غرفه هاي مدرسه براي پسرك جايي درست كرد و محلي نيز براي گوشفندانش در اختيار او قرار داد.
اهالي دهكده شيوانا اين پسر بچه فقير را جدي نميگرفتند و اغلب او را مسخره ميكردند و بعضي از كودكان به او سنگ ميزدند. اما شيوانا با اين كودك بسيار مودب بود و با نام" دست نيافتني كوچك" او را صدا ميكرد. لقب "دست نيافتني كوچك" براي كودك فقير براي شاگردان مدرسه سنگين و بي معنا جلوه مي كرد.
انها بارها سعي ميكردند اين عنوان را در غياب شيوانا مسخره كنند. اما به محض اينكه سرو كله شيوانا پيدا ميشد هيچ كس جرات نزديك شدن به دست نيافتني كوچك را پيدا نميكرد. سالها گذشت . دست نيافتني كوچك بزرگ شد و براي ادامه تحصيلات علمي به پايتخت رفت.
سالها از اين واقعه گذشت و روزي خبر دادند كه صنعت گري بزرگ كه تخصص خاص در درگاه امپراطوري دارد وارد دهكده شيوانا شده و سراغ استاد شيوانا را مي گيرد. يك گروه محافظ صنعت گر را همراهي مي كردند و مردم دهكده با احترام در مسير راه او تا مدرسه ايستاده بودند.
صنعت گر وقتي به مدرسه شيوانا رسيد و شيوانا را ديد بلا فاصله با فروتني مقابل او روي زمين نشست و به او تعظيم كرد. شيوانا تبسمي كرد و دستانش را روي شانه صنعت گر گذاشت و خطاب به شاگردانش گفت: اين جوان قبلا نامش دست نيافتني كوچك بود اما از امروز به بعد من به او ميگويم دست نيافتني بزرگ!! او با تلاش و پشتكار خود نشان داد كه دست نيافتني شدن حتي اگر تدريجي باشد باز هم شدني است.

تخته سنگ

در زمان هاي گذشته پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داده و براي اينكه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد.
بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند بسياري هم غر ولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و................
نزديك غروب يك روستايي كه پشتش بار ميوه بود نزديك سنگ شد و با هر زحمتي كه بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و ان را كناري قرار داد ناگهان كيسه اي ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود. كيسه را باز كرد داخل ان سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد:
پادشاه نوشه بود :" هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد."

شخصیت پنهانی‌تان را بشناسید

 

سوالات زیر را با دقت خوانده و با تمرکز پاسخ دهید، وقت زیادی برای پاسخ دادن به هر سوال صرف نکنید! در انتها مطابق جدول امتیازات خود را محاسبه کرده و شخصیت خود را بیشتر بشناسید. شما ویژگی هایی دارید كه ممكن است خودتان هم از آن‌ها بی خبر باشید

 

1. فكر می‌كنید چه زمانی در طول روز بیشترین كارایی را دارید؟

الف) وقتی صبح‌های زود از خواب بیدار می‌شوم.
ب) در ساعت‌های بعد از ناهار و هنگام عصر.
ج) وقتی همه خوابند و در سكوت آخرهای شب.

2. تا به حال به راه رفتن خود دقت كرده‌اید؛ فكر می‌كنید راه رفتن شما مانند كدام گزینه است؟

الف) با گام‌های بلند و تند راه می‌روم.
ب) با این‌كه راه رفتنم كند نیست اما گام‌هایم بلند است.
ج) سرم را بالا نگه می‌دارم و به اطراف نگاه می‌كنم هر چند آرام راه می‌روم.
د) آرام راه می‌روم و سرم را پایین می‌اندازم.

3. زمانی كه یك نفر را مخاطب قرار می‌دهید و با او حرف می‌زنید، حالت اندام‌تان به چه شكلی است؟

الف) نمی‌دانید با دست‌های‌تان چه كنید و دست به سینه می‌ایستید.
ب) مجبور می‌شوید دست‌های‌تان را روی هم بگذارید و آن‌ها را در هم قفل كنید.
ج) دست به كمر می‌ایستید یا آن‌ها را در جیب می‌گذارید.
د) وقتی كسی با شما حرف می‌زند مدام سعی می‌كنید با لمس او بهش بفهمانید دركش می‌كنید.
ه) با مو، ساعت یا بقیه اندام خود بازی می‌كنید.

4. زمانی كه خسته هستید و جلوی تلویزیون استراحت می‌كنید، كدام یك از رفتارهای زیر را انجام می‌دهید؟

الف) چهار زانو می‌نشینید.
ب) پاهای‌تان را روی هم می‌اندازید.
ج) پاهای‌تان را دراز می‌كنید یا می‌كشید.
د) یكی از پاهای‌تان را زیر تن‌تان می‌گذارید و می‌نشینید.

5. معمولا وقتی كسی برای‌تان یك جوك تعریف می‌كند یا هنگامی كه سریالی طنز می‌بینید، چه می‌كنید؟

الف) بلند می‌خندید و صدای قهقهه‌تان همه جا را پر می‌كند.
ب) می‌خندید اما نه با صدای بلند.
ج) ریز ریز و نخودی می‌خندید.
د) تنها به یك لبخند اكتفا می‌كنید.

6. وقتی به جمع‌های خانوادگی می‌روید یا به محل كارتان وارد می‌شوید:

الف) با صدای بلند سلام می‌كنید تا همه متوجه شما بشوند.
ب) معمولا بدون سر و صدا وارد می‌شوید و سراغ كسی می‌روید كه بیشتر دوستش دارید.
ج) آرام وارد می‌شوید و سعی می‌كنید توجه كسی را جلب نكنید.

7. اگر یك نفر به‌عنوان شوخی شما را از پشت سر بترساند یا در حال كار تمركزتان را بر هم بزند:

الف) سعی می‌كنید با یك لبخند این وقفه را با روی خوش بپذیرید.
ب) از كوره در می‌روید و طرف باید سوراخ موش قرض كند.
ج) بسته به شرایط یكی از 2 حالت بالا.

8. چه رنگی را بیشتر دوست دارید؟

الف) قرمز یا نارنجی
ب) سیاه
ج) زرد یا آبی
د) سبز
ه) سرمه‌ای یا بنفش
و) سفید
ز) قهوه‌ای یا خاكستری

9. شب‌ها پیش از این‌كه به خواب بروید:

الف) طاق باز می‌خوابید.
ب) دمر می‌خوابید.
ج) به پهلو می‌خوابید.
د) سرتان را روی دست‌تان می‌گذارید.
ه) سرتان را زیر پتو می‌كنید.

10. اغلب خواب می‌بینید:

الف) دارید می‌افتید.
ب) دعوا می‌كنید.
ج) به‌دنبال چیزی یا كسی می‌گردید.
د) پرواز می‌كنید یا شناورید.
ه) به‌طور معمول خواب نمی‌بینید.
و) همیشه خواب‌های تان لذت بخش است.

ادامه نوشته