استادیوم جدید ویمبلی لندن
كه سقف متحرك آن را نگه میدارد.
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
کلاس دوم روز ۲شنبه ۱۶-۱۸
در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت سالهاي جلوي ويترين مغازهاي ايستاده بود.
او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا ميگذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت:
«حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.»
پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟»
زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.»
پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد.»
1- دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.
2- هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود
3- اگر كسي تو را آنطور كه ميخواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد
4- دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.
5- بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.
هرگز لبخند را ترك نكن...مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر زيبا روی کشاورزی بود.
به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد. کشاورز به او گفت: پسر جان برو در آن قطعه زمين . من سه گاو نر را يکی يکی آزاد ميکنم، اگر توانستی دم فقط يکی از اين گاو ها رو با دست بگيری و رها کنی ميتوانی با دخترم ازدواج کنی.
مرد جوان در مرتع، به انتظا
ر اولين گاو ايستاد. در باز شد و بزرگترين و خشمگين ترين گاوی که تاکنون ديده بود به بيرون دويد. با خود فکر کرد گاو بعدی شايد گزينه بهتری باشد، با اين فکر خود را کنار کشيد و گذاشت تا گاو رد شود....
دوباره در باز شد، باور کردنی نبود! تا به حال در عمرش چيزی به اين درندگی و وحشيگری نديده بود. با سم به زمين می کوبيد و می غريد و جلو می آمد.
نا خودآگاه کناررفت تا او نيز بگذرد، با خود گفت:انتخاب بعدی واقعا هر چه باشد از اين بهتر خواهد بود....
برای بار سوم در باز شد. لبخند رضايت بر لبان مرد جوان نقش بست. يک گاو نحيف و لاغر آرام آرام پيش می آمد خود را به کنار گاو رساند و در يک لحظه به روی گاو پريد و دستش را دراز کرد....اما گاو دم نداشت!...![]()
![]()
برایش نقش هایی آفریده
ولی در این میان کمتر کسی را
مثال خویش" معمار "آفریده!
روز معمار رو به همه ی دوستان معمارم تبریک عرض می کنم![]()
و التهاب بهشت جهنم را آب ميکرد
آن وقت...
ما ميمانديم و خدا
ميتوانستيم آزادانه خدا را دوست بداريم
و قلب هايمان را به خدا هديه ميداديم
و خدا با آن ديوارهاي شهرمان را ميساخت
خوشا به حال شهر ما
که ديوارهايش هميشه ميتپد
و خدا را آزادانه دوست ميدارد
وقتي بچه بودم همه بهم ميگفتن دروغ نگومي گفتم چرامي گفتن چون ميري تو جهنم
يعني اگه جهنمي نبود من دروغ ميگفتم؟
وقتي بزرگ تر شدم بهم گفتن نماز بخون گفتم چرا ميگفتن چون نخوني ميبرنت جهنم
يعني اگه ترس از جهنم نبود من نبايد خدا را سپاس ميگفتم؟بدين وسيله من رسماً از بزرگسالی استعفا میدهم
و مسئوليتهای يک کودك هشت ساله را قبول می کنم.
میخواهم به يک ساندويچفروشی بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است.![]()
میخواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!
میخواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستنی بخورم.
میخواهم درون يک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
میخواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چيز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را ياد میگرفتم، وقتی نمیدانستم که چه چيزهايی نمیدانم و هيچ اهميتی هم نمیدادم.
میخواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند.
میخواهم ايمان داشته باشم که هر چيزی ممکن است و میخواهم که از پيچيدگیهای دنيا بیخبر باشم.
میخواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمیخواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و ...
میخواهم به نيروی لبخند ايمان داشته باشم، به يک کلمه محبت آميز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به ...
اين دسته چک من، کليد ماشين، کارت اعتباری و بقيه مدارک، مال شما.
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم.در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي كردند: شادي.غم.غرور.عشق
روزي خبر رسيد كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت همه ساكنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترك كردنداما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند كردند چون او عاشق جزيره بودوقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت عشق از ثروت قايقي با شكوه جزيره را ترك مي كرد خواست و به او گفت :آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟ثروت گفت :نه! مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگرجايي براي تو وجود ندارد.
پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني مي شد كمك خواست ببرم غرور گفت:نه! چون تمام بدنت خيس و كثيف شده و قايق زيباي مرا كثيف خواهي كرد.
غم در نزديكي عشق بود. عشق به غم گفت : اجازه بده تا من با تو بيايم. غم با صداي حزن آلودگفت: من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد اون آنقدر غرق شادي و هيجان بود كه حتي صداي عشق را هم نشنيد.
آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نا اميد شده بود كه ناگهان صداي سالخورده گفت : بيا من تو را خواهم برد سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترك كرد. وقتي به خشكي رسيدند پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كسي كه جانش را نجات داده بود چقدر به گردنش حق دارد! عشق آنقدر خوشحال بود كه حتي فراموش كرد نام پير مرد را بپرسد !
عشق نزد علم كه مشغول مسئله اي روي شنهاي ساحل بود رفت و از او پرسيد:آن پيرمرد كه بود؟علم پاسخ داد: زمان،عشق!؟
عشق با تعجب گفت: اما او چرا به من كمك كرد؟ علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است............ ..آيا شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند.
آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردي با قاطعيت پاسخ داد:"بله او خلق کرد "
استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟ "
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا "
استاد گفت: "اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است "
شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد . استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه اي بيش نيست.
شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟ "
استاد پاسخ داد: "البته "
ژرالدين دخترم:
اينجا شب است، يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بي سلاح خفته اند.