كارلوس فوئنتس در سال 1928 در پاناما سیتی زاده شد. او بخش عمده ای از دوران كودكی و نوجوانی خود را خارج از میهن، در شهرهایی چون ریودوژانیرو، واشنگتن، سانتیاگوی شیلی و بوئنوس آیرس گذراند. اولین زبانی كه آموخت انگلیسی بود، اما هرگز به انگلیسی ننوشت. خودش می گوید: ((دیدم كه زبان انگلیسی آنقدر نویسنده بزرگ دارد و آنقدر آثار شگفت آور، كه من هرگز در آن میان به حساب نخواهم آمد)). پس برای نوشتن زبان اسپانیایی –زبان مادری اش- را برگزید كه بعدها آموختش تا بزرگترین آثار ادبی قرن بیست و یكم را به این زبان بیافریند و به همراه گروه دیگری از همفكرانش اعتباری نو به این زبان ببخشد. در واقع این فوئنتس مكزیكی بود كه به همراه گارسیا ماركز كلمبیایی، خولیو كورتاسار آرژانتینی و ماریو بارگاس یوسای پرویی بنیانگذار ادبیات جدید امریكای لاتین شدند كه اثرش بر سرتاسر دنیا آشكار بود و رخوتی كه ادبیات نیمه قرن گذشته را فرا گرفته بود شكست و نوید گونه ای دیگر از ادبیات را داد؛ ادبیات ملی. ادبیاتی كه علاوه بر طرح اندیشه های نو و مفاهیم ازلی- ابدی در قالب پیرنگ و شخصیت های یك متن داستانی، ریشه در مختصات تاریخی، فرهنگی و فولكلور سرزمینی خاص داشت. بی شك نمی توان تأثیر اكتاویو پاز دوست و استاد فوئنتس و یكی از بزرگترین شاعران قرن گذشته را بر او نادیده انگاشت، یا تأثیر مكاتبی چون سورئالیسم و آثار نویسندگان مدرنیست اروپایی را دست كم گرفت، اما بی تردید بزرگترین الهام بخش فوئنتس در خلق داستانهایش خود «مكزیك» است. سرزمینی كه با غرایب و اسطوره هایش هاله ای آنچنان دست نایافتنی بر دور خویش كشیده كه حتی آفتاب مدوام و سوزانش نمی تواند در شناختن حقیقت اش به كسی یاری رساند. فوئنتس از مكزیك می نویسد تا مكزیك را بشناسد و به دیگران بشناساند
خواندن آثار فوئنتس شاید در نظر اول دشوار به نظر برسد اما به یقین تجربه ای است كه هرگز فراموشش نمی كنیم. در هنگام خواندن آثار فوئنتس «پوست می اندازیم»، دیگری می شویم، تجربه می كنیم و به قضاوت فراخوانده می شویم. وقتی كه كتاب به پایان می رسد دیگر آن آدم سابق نخواهیم بود -حتی اگر خودمان نخواهیم- گویی گذر سالها بر ما گذشته باشد، حجم تاریخ را به تمامی بر شانه هایمان احساس خواهیم كرد. شاید دلیل اش غنا و اصالت زبانی در شماری از آثار این نویسندة بزرگ باشد كه توسط استاد مسلم ترجمه، عبدالله كوثری، به فارسی برگردانده شده اند و در كمتر ترجمه ای می توانیم نظیرشان را بیابیم؛ گرینگوی پیر، پوست انداختن، آئورا و خودم با دیگران شماری از این ترجمه های درخشان اند
بی شك فوئنتس در پانتئون مدرنیست ها، در كنار بزرگانی چون كنراد، جویس، وولف، فاكنر و كورتاسار جایگاه والایی دارد، و البته تنها نویسنده زنده ی این جمع است. هنوز در هفتاد و چند سالگی می نویسد و تجربه می كند. پس آموختن از فوئنتس و دیگرانی كه تجربه هایی ژرف در ادبیات معاصر ارائه داده اند اجتناب ناپذیر است، چنانكه خود فوئنتس معتقد است بدون دن كیشوت و شكسپیر نه می توانست بنویسد، نه زندگی كند.
                                      

نوزاد پیر

با دهانی ممهور

در خاک نرم خواب من می روید

همچون درخت جوان قدیمی

که سایه ام گاهی

در مجرای حقیقی ترانه های مصور

با ریشه هاش یکی می شود

و تولد تعبیرش

چیزی شبیه فراموشی من است.