اسم واقعی افراد سرشناس
چارلی چاپلین —–> سِر چارلز اسپنسر چاپلین
نیما یوشیج —–> علی اسفندیاری
ایرج راد —–> اکبر حسنی راد
شیرین بینا —–> شیرین صدق گویا
گلاب آدینه —–> گلاب مستعان
ثریا قاسمی —–> مولود ملاقاسم
بقیه در ادامه مطلبچارلی چاپلین —–> سِر چارلز اسپنسر چاپلین
نیما یوشیج —–> علی اسفندیاری
ایرج راد —–> اکبر حسنی راد
شیرین بینا —–> شیرین صدق گویا
گلاب آدینه —–> گلاب مستعان
ثریا قاسمی —–> مولود ملاقاسم
بقیه در ادامه مطلب

دانلود دکلمه رنگها بی تقصیرند؟
باور تنها بودن سخت است وقتی یادت مثل گل های شب بوی باغچه مادربزرگ هرشب در رویایم می شکفد و عطر خاطرت خالی لحظه هایم را پر میکند.
................ کودکانه هایمان را یادت هست ای رفیق روزهای ساده و بیرنگ کودکی؟
چرا از زیبایی رنگین کمان تنها چند رنگی اش را سر مشق کردی و هزاران بار نوشتی
" یک رنگی زیباست اما چند رنگی رسم این روزهاست "
و از تمام رنگ های دنیا سهم من خاکستری تنهایی شد آن روز که به چشمان کهربائی ات دل بستم. اگر سکوت بالاترین فریادها بود , هیچ عاشقی صدای شکسته شدن شیشه نازک احساس را پنهان نمی کرد و در حسرت , بهاری که چه آسان باد پائیزی بی وفایی به یغما برد, چشمانش ابری نمی شد.
هوای ابری چشمانم را خیال باریدن نیست چرا که سالهاست بغض فروخورده ام در پشت بی رنگی نگاهم پنهان شده و هیچ رنگین کمانی را باور ندارد. کاش مرز عشق و جنون را بدون سیم خاردار نقاشی می کشیدی تا غرور, تنهایی دارایی ام, تکه تکه نمی شد.
"کاش در دادگاه عقل , احساسم را به بند می کشیدم تا امروز هستی ام در بند تنهایی نباشد"
· اگر نمی توانی به کسی امید بدهی، نا امیدش هم نکن !
· اگر نفوذ و قدرت کلام نداری ،حداقل شنونده خوبی باش!
· اگر کسی در کنار تو آرامش را حس نکند ،به زودی تنها خواهی شد!
· اگر شنونده خوبی هستی ،راز نگه دار خوبی باش!
· اگر خوش سفر نباشی ، کم کم باید تنها در خانه بمانی یا تنها سفر کنی !
· اگر بیش از ظرفیت مخاطبت به او محبت کنی ،یا او را خراب می کنی یا خودت خراب می شوی !
· اگر کسی در شرایط روحی بدی به سر می برد ،به جای ذکر مصیبت وناله و فغان سعی کن با ایجاد انگیزه وایده و افکار متفاوت حال و هوای تازه ای به وجود آوری!
· اگر اشتباهی مرتکب شدی ،با شهامت بپذیر و عذر خواهی کن .این کار نه تنها موجب سر افکندگی نمی شود بلکه سرفرازی و بزرگ منشی در پی دارد!
· اگر عذر خواهی تو در مقابل خطایی پذیرفته نشد ،بدان زخمی که ایجاد کردی عمیق بوده است ،پس به حساب کینه ای بودن طرفت نگذار و تمام سعی خود را برای جلب رضایتش بکن !
· اگر از کسی اشتباهی سر زد اما معذرت خواهی کرد ،سخت نگیر و ببخش ،به این ترتیب خودت نیز سبک و آرام می شوی!
· اگر بیش از تواضع ،ادعا داشته باشی رفته رفته ادعایت تبدیل به لاف زدن می شود!
· اگر نمی توانی زخمی را مرحم باشی ،نمک هم نپاش!
· اگر می خواهی به کسی درسی بدهی ،تنبیه و تهدید بهترین راه نیست .بعضی وقت ها چشم پوشی نتیجه بهتری می دهد!
· اگر دانستتی که نمی دانی ،امیدوار باش!
چقدر کنار این پنچره نشسته ام و هیچ وقت تو نفهمیدی و من چقدر نگفته ام
دست هایم را مشغول نوشتن کرده ام تا تو لرزش آنها را نبینی
تا تو نفهمی دلم از نگاهت هم می لرزد
شانه بالا می اندازی که نمی شود
و من می گوییم حالا حالا ها دوستت دارم
تو صدایت را بلند تر می کنی می گویی: چه گفتی؟
می گوییم: من که حرف نزدم من تنها نوشتم
و از تو واژه ها معطر شده اند
و دستانم برکت نامت را گرفتند
و باز معصومانه می خندی
برگ خشکیده ایمان را
در پنجه باد
رقص شیطانی خواهش را
در آتش سبز!
نور پنهانی بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابدیت را می بینم
بیش از این ٬ سوی نگاهت ٬ نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را
یارای تماشایم نیست
کاش می گفتی چیست
آنچه از چشم تو ٬ تا عمق وجودم جاری ست.
فریدون مشیری
به یاد لاله و لادن میافتم
که اگر جدا میشدند....
یکی باید میمرد!
از دوزخ این بهشت رهایی ام بخش!
دراینجاهر درختی مرا قامت دشنامی ست
وهرزمزمه ای بانگ عزایی
وهرچشم اندازیسکوت گنگ و بی حاصلی ...
درهراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
وبهشت تو برای من بیهودگی رنگینی ست
من در این بهشت
همچوتو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم
تو قلب بیگانه را می شناسی که خود در زمین وجود بیگانه بودی
کسی را برایم بیافرین تا رداو بیارامم
دردم درد بی کسی بود.
دکترعلی شریعتی
رز نوراني
وقتي با يه رز نوراني رو به رو شدم
توانستم قدرت بگيرم
سرانجام توانستم بر مشكلات
زندگي ام فائق ايم
ويلارد جيسون
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابط تاریک اند
چراغ های رابط تاریک اند
کسی مرا به افتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است
فروغ فرخزاد
بوی خوبی
بوی گندم بوی باران می دهی بوی عطر تازه ی نان می دهی
بوی در یا بوی ساحل بوی موج بوی ابر و باد و طوفان می دهی
بوی شبنم روی برگ پونه ها بوی دشت سبز ریحان می دهی
بوی داس و بافه های زرد جو بوی خر منکوب دهقان می دهی
بوی نخلستان خرمای جنوب بوی تابستان سوزان می دهی
بوی فایز ان دو بیتی ساز دل بوی بابا پیر عریان می دهی
بوی شیخ عاشق از دد ملول بوی خوبی بوی انسان می دهی
بوی پایان زمان انتظار بوی ان خورشید پنهان می دهی
نصراله مردانی
شكار يك خرگوش گاهي
كفش دوزك كه خوب بود چرا؟
من از كشتن هاي انها ميترسم
من از صداي تير
من از.....
من از همه ميترسم حالا
من دلم گرفته بود ديروز گر يه ام براي فردا
تقديم تو باد اشكم
غصه ام براي انها.
(رضا فهيمي)
شعر تازه مرا درد گفته است ...
درد هم شنفته است ...
پس در این میانه من از چه حرف می زنم ؟
درد حرف نیست !
درد نام دیگر من است !
من چگونه خویش را صدا کنم ؟؟؟
چه صفایی دارند
چه نوایی دارند
چه می خورند غذایشان را
قدمشان گوارا باد
چه غمگین است یا کریم از چه قشریست او
بی نظمی صدایش
چه فقری دارد چشمانش
وای خدای من بس است ، گناه دارد
خواهرم رفت تا گریه کند یا کریم او را دید ، پرید
خواهرم خندید و همه خندیدیم
یا کریم هم خنده کنان رفت تا گریه کند
(رضا فهیمی )
همه غمگینند مادرپیرم ....درخت گردو
ابرها خشک......چشم انسان خیس نیست
دیرزمانیست که مردمان همه تشنه.
در ابادی ما اب معنی ندارد...........انگاه که در کنار باغی جوی ابی می دیدند
بی توجه ازصفات خدا می خندیدند
گردوهای بی زبان
گردوفروشان همه گدا شدند.......گدایان همه پیر شدند.....و پیرها همه مردند.
رضا فهیمی
من مردنییم چرا نمی فهمی
من بدبخت ترینم چرانمی فهمی
من دیوانه ام چرا نمی فهمی
من گریانم
من حالم خوب نیست چرا.
من هیچ کدام نیستم
من عاشقترینم چرا چرا نمیفهمی.
قدم میزنم در خیابان
مغازه ها بی تفاوت از کنارم رد می شوند
و این وجود که می رود تاریک
می بنند من آیا را با این اندود شب
آیا هنوز هم چهره ام عریان است
نم دانم....!!
بیهوده قدم هایم رج می کنند
به چه می اندیشد که باز می رود
و نمی دانم چرا هیچ ویترینی
نمی گوید چرا تنت را بی توجهی پوشانده است....
ساعتم از كار افتاد يعني زمان برايم ايستاد همه داشتند پير ميشدند و من جوان
دوان دوان به ساعت سازي رفتم
ساعتم را خوب كرد
حال چه كسي مرا به اندازه پير كند؟
همان لحظه غمي بر من امد
پس چهار سال مرا پير كرد
رضا فهيمي
جامعه ای تار به تن
ساکت و حزن انگیز
بگذشت از من و با نور خودش را آمیخت
در گلویش بغض راه نفسش را می بست
بغضی از جنس سکوت
و سلامی که فرو خورد به هنگام ورود
خیره بر چشم زمینِ، با تکاپوی درونش ز جهان پرسش داشت
گیج از این همه غم
و بپرسید ز خود.....
حاصل این همه تاریکی تن بود چه چیز؟
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نکشیم
سرّ حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم
گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش، که ما گوش به احمق نکنیم
حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او
ور به حق گفت، جدل با سخن حق نکنیم