روباهی از خانه ی پیرزنی خروسی دزدید و به دندان گرفته ٬ می برد . پیرزن فریاد می زد :« روباه ٬ خروس

یک منی مرا برد . در همین حال روباهی دیگر از راه رسید ٬ روباه اول خواست به او بگوید که ببین این زن

چه دروغی می گوید ! این خروس نیم من هم نیست ! » که خروس از دهانش افتاد . آن یکی روباه آن را

به دهان گرفت و فرار کرد و در حالی که دندانهایش را به گردن خروس می فشرد گفت :« بگو پای من

دو من حساب کنند!»