شعر
زاغکی قالب پنیری دید به دهن بر گرفت و زود پرید
به درختی نشسته بر راهی که از ان می گذشت روباهی
روبه پر فریب و حیلت ساز رفت پای درخت کرد اواز
گفت: به به چقدر زیبایی چه سری چه دمی عجب پایی
پرو بالت سیاه رنگ و قشنگ نیست بالاتر سیاهی رنگ
گر خوش اواز بودی و خوش خوان نبدی بهتر از تو در مرغان
زاغ می خواست غارغار کند تا که اوازش اشکار کند
طعمه افتاد چون دهان بگشود روبهک جست و طعمه را بربود
حبیب یغمایی
+ نوشته شده در جمعه هفتم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 23:3 توسط سحر شفایی
|