تفاوت ایدئولوژی هنر در دوران مختلف
در دورانی که هنرمند به دنبال پرسپکتیو واقعی و به دست آوردن نقاط طلائی در ترکیب بندی های حساب شده و دقیق بود, البته احساس هنرمند نیز در آن دخیل بود, اما در قرن هجدهم به بعد هنگامی که نور آفتاب وارد پرده های نقاشی می شود و هنرمند به دل طبیعت می رود غلیان احساسات هنرمند بیش از پیش بروز می کند و انتقال احساسات روی پرده از مهمترین قواعدی به حساب می آید که او باید به خوبی از عهده ی آن بر آید.
وقتی ژرژ سورا با گذاشتن نقطه نقطه های ریز رنگی به فضایی پر از نور و حرکت وانرژی می رسد , در حالی که ونسان وان گوگ در دور دست ها زیر نور آفتاب شدید و عرق ریزان برای بیان احساسات درونی خویش دست به کشیدن تابلو هایی بی نظیر می زند,به حق باید گفت که این انرژی هنوز پس از گذشت چندین قرن با دیدن حتی عکس ها ی بی کیفیت به بیننده منتقل می شود وشاید همان هیجان و وجدی که هنرمند برای به تصویر کشیدن آن داشته حس می شود.
اما بی تعریف نماند که کلیشه هایی پس از این همه هیجان و احساس در برخی به وجود آمد, مثل بیماری و کز کردن در گوشه ای و سوختن به پای هنر و به نتیجه رسیدن پس از مرگ.
با این حال این هیجان گری و به بیانی دیگر تخلیه ی احساسات تا جایی پیش رفت که این فضاهای شهری و روستایی و غیره کم کم مه آلود وچرک شد و رنگ غم در آن به قدری غلبه کرد که هنرمند برای بیان احساسش دیگر نیازی به مدل و طبیعت موجود را حس نمی کند و به رنگ رجوع می کند.رنگ بیان کننده ی همه ی احساساتی می شود که شاید بدون موضوع خاص و معینی نیز بیانگر است.هنرمندانی همچون کلاین,پولاک,روتکو و غیره فقط با لکه های نامشخصی سروکار دارند که خود به تنهایی بیانگر همه ی احساسات است.
هنر به سوی بیان احساسات شخصی هنرمند پیش می رود تا می بینیم هنرمندانی را که در دهه های اخیر برای بیان احساسات فردی حتی به بدن خود آسیب وارد می کنند.
هنگامی که استوارت بریزلی ساعت ها برای اجرای"و برای امروز هیچ..." در وانی چرک آلود زیر فشار آب خود را در گالری به نمایش در می آورد واینگونه ارائه ها از افراطی ترین کارهایی بود برای جست وجوی نا امیدانه برای نیل به چیزی شاید غیر ممکن.تا جایی پیش رفت که قصد هنرمند ایجاد حس ننگ و شرم برای تماشاگر بود.
آن هنر ناب رنسانسی و دوران اوج هنر کلاسیک رو به آزادی بیانی بیشتر و رهایی در هنر وبه تجرد فرم رسید ولکه های رنگ بیانگر شد و سپس ایما واشاره ها در آثار هنرمندان که شاید به نظر برخی پوچ و بی ربط برسد همه و همه برای رسیدن به من اجتماعی هنرمند یا رسیدن به بیان احساس فردی از یک اجتماع و موقعیت های یک اقلیم دست داد.این من نه به معنای خودکامگی است و نه به معنای رسیدگی به همه ی مشکلات جهان است.
فیلم دیوار پینک فلوید همانطور که با موسیقی و تصویر توانست حقیقت های زندگی آن دوره زمانی را بازگو کند و به یاد بیاورد که ما همه از من هایی تشکیل شده ایم که باید به فریاد هم رسیدگی کنیم تا در تنهایی خود اسیر نمانیم.
وقتی خانم اورلن با عمل جراحی هایی که روی خودش انجام داده و خود را به زنی با زائده هایی بیرون زده از چهره اش تبدیل کرده می خواهد آن معنای زیبایی شناسی را که مردان برای زنان ساخته اند تغییر دهد , بر خلاف عرف جامعه ی زنان رفتار کرده یعنی مخالفت با آن و گوش زد کردن به اینکه زنان چه نقشی در مد و لباس و شکل و قیافه ی خود دارند.مدگرایی و فاکتورهایی از آن دست که رفته رفته و آرام آرام وارد زندگی جوامع بشری شد و ماندگار ماند تا به امروز.این به این معناست که هنرمند وارد اجتماع شده و تاثیر خود را در میان مردم می خواهد ببیند.
پیدا کردن مداخلی به درون انسان باعث می شود که خیلی از هنرمندان از تن مایع بگذارند که بهترین شکل برای ثبت کردن است.این هراس از میرا بودن خویشتن باعث می شود که خانم اورلن برای ارائه ای متفاوت از تثبیت خود تن به پنجاه و هفت بار عمل جراحی دهد.
مارک کوئین که با خون خودش مجسمه ها و سردیسی از خودش را فریز می کند.
اینجا هنر اگوییست مطرح است,من به معنای من انسان مدرن یا خرد مدرن که به فرد گرایی من هنرمند به عنوان من انسان مطرح می شود.هویت خود انسان به عنوان پاره ای از جامعه مطرح است.دیگر خرده روایت ها مطرح نیست و موانع و مشکلات بشری به طور کلان روایتی مطرح می شود.
همچنین در فیلم های ویتکین معنا زدایی جنسی و فاصله گذاری بین ذهن بیننده که ناشی از فضای اطراف و ناشی از سینما و تلویزیون است. مواجهه ی بیننده با برهنگی و خشونت. شوک اولیه با همین متریال بدنی است,بدن بریده بریده شده. در کار ویتکین خشونت دیده می شود ولی برداشت خشونت نمی شود و بدن به عنوان المان در کار او مطرح است و خشونت تبدیل به ابزار اثر هنری می شود.