وقتی دل آدم گرفت

صداش اومد

دستش رو به گرمی  روی شونه اش گذاشت

آروم درگوشش گفت:

"ناراحت نباش من اینجام پیش تو."

دستشو رو دست گرم خدا گذاشت

با غم گفت: " می دونم اما..."

خدامحکم تر شونه اش رو فشرد و گفت:

"وقتی من باهاتم اما نداره."

بغضش ترکید، برگشت و سرش رو روی ردای خدا گذاشت

گریه کرد ، یه دل سیر گریه کرد،

دست گرم خدا موهاشو نوازش کرد و آرام تکرار کرد: "بگو ،بگو بنده من ،بگو می شنوم..."

نمیدانست از کجا بگوید؟ گفت:"همه دلم را شکستند ،همه رهایم کردند،همه... "

می شنید واو از همه می گفت،

حرفاش که تموم شد خدا گفت :"این همه ،همه که گفتی به کنار...چقدر یاد من بودی؟وقتی دلت رو به من ندادی ، وقتی منو پیش خودت حس نکردی،وقتی..."

فکر کرد،آره...چه سال های طولانی را بدون یاد خدا طی کرده بود،دوباره گریست

خدا گفت:"بنده من ،از همین حالا به بعد با من باش ببین برات چه می کنم؟!"