باور تنها بودن سخت است وقتی یادت مثل گل های شب بوی باغچه مادربزرگ هرشب در رویایم می شکفد و عطر خاطرت خالی لحظه هایم را پر  میکند.

................ کودکانه هایمان را یادت هست ای رفیق روزهای ساده و بیرنگ کودکی؟

چرا از زیبایی رنگین کمان تنها چند رنگی اش را سر مشق کردی و هزاران بار نوشتی

" یک رنگی زیباست اما چند رنگی رسم این روزهاست "

و از تمام رنگ های دنیا سهم من خاکستری تنهایی شد آن روز که به چشمان کهربائی ات دل بستم. اگر سکوت بالاترین فریادها بود , هیچ عاشقی صدای شکسته شدن شیشه نازک احساس را پنهان نمی کرد و در حسرت , بهاری که چه آسان باد پائیزی بی وفایی به یغما برد, چشمانش ابری نمی شد.

هوای ابری چشمانم را خیال باریدن نیست چرا که سالهاست بغض فروخورده ام در پشت بی رنگی نگاهم پنهان شده و هیچ رنگین کمانی را باور ندارد. کاش مرز عشق و جنون را بدون سیم خاردار نقاشی می کشیدی تا  غرور, تنهایی دارایی ام, تکه تکه نمی شد.

"کاش در دادگاه عقل , احساسم را به بند می کشیدم تا امروز هستی ام در بند تنهایی نباشد"